30yearsinnoyway

 

 

 

 

سي سال زندگي در نروژ

خلبان هواپيما اعلام ميكند كه هم اكنون برفراز شهر اسلو هستيم و هواپيما بزودى برزمين خواهد نشست. بعد از ظهر روز يازدهم ژانويه ١٩٨٨ ميلادى است. از پنجره مسدود هواپيما زمين را نگاه ميكنيم، همه جا پوشيده از برف سفيد است، از سبزى و روشنايي خبرى نيست. به كجا آمده ايم؟

و بالاخره ما همراه با هواپيما بر خاك كشور نروژ فرود مياييم. فرود هواپيما بزودى صعود هم خواهد داشت اما ما چه؟ آيا ما هم صعود خواهيم كرد؟

اولين بار است كه پا بر خاك نروژ ميگذاريم. با خود فكر ميكنم آيا چه مدت مهمان اين كشور خواهم بود. در اين مهماني چه كارى خواهم كرد و بر سر خانواده ام چه خواهد آمد. دو فرزند دارم شش ساله و دو ساله. فرزندانم چه آينده اى خواهند داشت؟ فردا چه خواهد شد؟ روزها و شب ها چگونه خواهند گذشت؟ من براى فرزندانم تصميم گرفته و آنها را با خود آورده ام، اگر اين سفر و مهاجرت ناموفق شد به فرزندانم چه حواهم گفت؟

يك ماه در محلي موقتي در حوالي اسلو اسكان داده ميشويم. بعد از آن به غرب نروژ انتقال داده ميشويم. شب در راه هستيم. فضاى جاده تركيبي از سپيدى برف و سياهي شب شده است. اين تركيب دل را هراسان ميكند، فقط اين دو رنگ بچشم ميخورند، انگار بر فضاى هستي فقط اين دو رنگ است كه حاكم است و هيچ اثرى از زيبايي تنوع رنگ ها نيست، هيچ نشاني از رنگين كمان زيبا نيست. ميترسم از اينكه از شيشه اتومبيل اين تنها دو رنگ موجود را به نظاره بنشينم، پس چشمم را ميبندم و در چشم بستن ام قطره اشكي بر گونه ام سرازير ميشود. خدايا من اين همراهان خود را به كجا آورده ام، آنها همه بمن اعتماد كرده اند و بمن دل بسته اند، در دل آنها چه ميگذرد؟ سكوتي عميق و سنگين فضاى اتومبيل را غمناك و سنگين كرده است. هر چند اين سكوت خوشايند نيست اما گزينه خوبي است چرا كه گزينه هاى ديگر ممكن است خشم باشد و ناله و گلايه. و ما ساعاتي از نيمه شب گذشته به مقصد ميرسيم و ميبينيم همه جا يخ است و سرما و برف و تاريكي و سكوت سنگين.

سيزده ماه در اين مكان منزوى ميمانيم. اين مكان منزوى بر فراز كوه ها و تپه هاى رفيع بنا شده است و هيچ انساني جز كاركنان آن در آنجا يافت نميشوند. از اين سيزده ماه كه آنجا هستيم فقط سه ماه را بي برف گذرانديم، مابقي برف بود، گاه تند و گاهي كند. چندين همسايه خوب ايراني هم داشتيم كه مرهمي بودند براى دلتنگي ها و گرمي بخش بودند براى تحمل سرما.

چندين ماه در اين مكان مشغول بكار بودم، شغل كمك معلمي براى نوجوانان ايراني. نزديكترين مدرسه به آنجا با اتوبوس نزديك به نيم ساعت طول ميكشيد و من همراه با بچه ها با اتوبوس ميرفتم و برميگشتم.

روزها و شب هاى سختي بودند ولي لذت هاى خاص خودش را هم داشت.

هر روز و هر شب در فكر اين بوديم كه آيا ماندني هستيم يا رفتني، و اگر ماندني شديم چند سال مهمان اين خاك خواهيم بود. سي سال؟ نه هرگز! اين سي سال حال كه سي سال از روز فرود ما به اين خاك ميگذرد بر زبان مي آيد، آن روزها هرگز چنين تصورى نميرفت حتي خيلي كمتر از آن. ما مهمان موقت اين خاك و اين ملت خواهيم بود و سپس از آنان سپاسگزارى كرده و به سرزمين خويش باز خواهيم گشت.

ولي مهماني ما تا امروز سي سال طول كشيده است. كمي ميزبان از مهمان و كمي مهمان از ميزبان خسته شده ولي در مجموع هر دو از هم رضايت داريم.

و ما ماندني شديم هرچند كه هرگز از ريشه خود جدا نشده ايم و همچنان پيوند عميقي بين ريشه و ساقه و شاخ و برگ وجود داشته و آن ريشه در خانه دل جايي هميشگي دارد.

بعد از ١٤ ماه اقامت به شهر شي ين در استان تلمارك كوچ كرديم.

در شي ين مدتي به كلاس آموزش زبان نروژى رفتيم و بعد من دنبال دانشگاه و تحصيل در رشته معلمي و پداگوژيك رفتم.

اين دوره تحصيل براى من با چالش هاى بسيار سختي مواجه بود، هم چالش غيرقابل تصور از هم پاشيدگي خانواده و هم چالش زبان نروژى و تحصيل در دانشگاه باوجود چالش طاقت فرساى از هم پاشيدگي خانواده. در اين مدت سيلي هاى بسيار سخت و گيج كننده اى از بيرحمي هاى زندگي و آدم هاى ناجور پيرامون خوردم، سيلي هايي كه سخت كمر مرا خم كرد كه از آن ميگذرم چرا كه از آن خيلي زود گذشتم.

ادامه زندگي و ادامه تحصيل برايم بسيار سخت شده بود، ولي با همه دشواريها توانستم كمر را راست كرده و دوباره به تحصيل و زندگي ادامه دهم.

و خلاصه اينكه توانستم بالاخره از دانشگاه فارغ التحصيل شوم. و كم كم اما دشوار توانستم بعنوان معلم رسمي مشغول بكار شوم.

همراه با كار دوباره فيل ام هواى هندوستان كرد و به معلمي مدرسه قانع نشدم و به تحصيل تا مقطع عالي ادامه دادم تا اينكه توانستم به آرزو و هدف اصلي ام كه همانا تدريس در مقطع ليسانس و فوق ليسانس بود دست پيدا كنم.

پنج سال بطور تمام وقت به كار تدريس پرداختم و بعد بمرور آن را كم كرده و در دانشگاهي ديگر بعنوان مشاور آموزش و پرورش مشغول كار شدم ولي همچنان كار تدريس را هم داشته و دارم.

در اين سي سال بغير از كار درس خواندن و تدريس و مشاوره و كار پژوهش، به نوشتن چندين مقاله علمي هم پرداخته ام و در كنار اينها سفرهايي هم داشته ام، هم سفرهاى شخصي و هم سفرهاى دانشگاهي، هم در داخل نروژ و هم ساير كشورهاى جهان.

سفر بسيار خوب است و بواقع انسان را رشد ميدهد. سفر ديد انسان را گسترش ميدهد و انسان را چندبعدى ميكند. هر سفر در واقع يك كتاب آموزشي است، و البته همچنين نشاط جسم و جان.

در اين سي سال فعاليت هاى اجتماعي متفاوتي هم در رابطه با نروژ و هم در رابطه با جامعه ايراني مقيم نروژ داشته ام كه بر آن ميبالم.

در دهه نود ميلادى ، هم در ايجاد نهاد كانوني ايراني سهم داشتم، هم با كمك دوستي نشريه فارسي زبان براه انداختيم و هم خود به تنهايي يك نشريه فارسي زبان ديگرى را منتشر ميكردم. اين نشريه آخر را بصورت ماهيانه منتشر ميكردم كه اكثر مقالات آن را خودم مينوشتم و بقيه را دوستان ديگر مينوشتند و اين نشريه همه هزينه هاش بعهده شخص من بود و البته كم هم نبود و بنابراين نتوانست عمري بيش از يك سال و نيم داشته باشد چون نه از طرف نروژ و نه از طرف جامعه ايراني مقيم نروژ هيچگونه حمايتي نشد.

و در سپتامبر ٢٠١٤ ميلادى نهاد كلبه دوستي را با هدف اتحاد ايراني هاى مقيم نروژ با هر سليقه و فكرى افتتاح كردم. در كلبه دوستي هم صفحه فيس بوكي داريم و هم گردهمايي ها و جشن هاى مختلف. در كلبه دوستي ما ضمن احترام به تفاوتها، به اشتراكات خود تمركز ميكنيم و از هر نوع فعاليت سياسي و مذهبي در چهارچوب كلبه دوستي اجتناب ميكنيم، ولي هر ايراني با هر بينش و مرام سياسي و مذهبي ميتواند در آن عضو شود. آرزوى من اين است كه هر ايراني در هرجاى نروژ كه زندگي ميكند شاخه اى از كلبه دوستي را داشته و در زير چتر مهرباني و دوستي كلبه دوستي گردهمايي هاى ماهيانه داشته باشد تا بتواند در كنار ساير هم ميهنان هم شاديها و هم چالش هاى زندگي را باهم تقسيم كرده و از تحربيات هم بهره ببرند.

از ديگر فعاليت هاى اجتماعي و فرهنگي ام ميتوانم از همكارى ام با راديو راه ابريشم را نام ببرم كه در آن چندين برنامه را تهيه و احرا كرده ام.

يك فعاليت فرامليتي هم داشته ام كه بسيار خرسندم از به نتيجه رسيدن آن. اين فعاليت ايجاد و افتتاح يك مدرسه كوچك در كشور غنا در قاره افريقا ميباشد كه در دسامبر ٢٠١٧ از نزديك از اين مدرسه ديدار كردم كه گزارش آن را در شبكه هاى اجتماعي لابد ديده ايد.

و اين است كارنامه سي سال اقامت من در نروژ بطور خيلي خيلي خلاصه شده و از نوع كوتاه فهرست وارى آن.

در مجموع از اين كارنامه راضي ام هرچند كه نمره خيلي خوبي نميگيرم ولي بهرحال در حد توان و در حد گنجايش فكرى ام تلاش هاى لازم را كرده ام و بيشتر تلاشهايم ببار نشسته اند. البته ميتوانست خيلي بهتر از اين شود ولي بيش از اين در توان من نبوده است.

از نوع كارها و شغل ها و فعاليت هاى اجتماعي و فرهنگي ام هم خشنود و راضي ام و اگر بخواهم از هر كدام يك مثال بياورم ميتوانم بگويم كه از تدريس و مشاوره بسيار لذت برده ام، از ايجاد كلبه دوستي بر خود ميبالم و از بقيه كارهايم هم رضايت دارم. و البته يك حسرت و كمبود هم هميشه مرا آزرده كرده است و آن اينكه از نعمت همراهي تنگاتنگ و شبانه روزى رشد دخترانم محروم بوده ام بي آنكه خود خواسته باشم و چيزى كه قبل از آمدن به نروژ هرگز تصورش را هم نميتوانستم بكنم. بجز اين ديگر هيچ حسرت و افسوسي نداشته و ندارم. والبته یک انتقاد شدید هم بخود دارم و آن اینکه هرگز به تن خود توجه نکرده ام و از ورزش همیشه دور بوده ام.