براساس شناسنامه ام من در دوم اسفند زاده شده ام. هرسال دوم اسفند برابر است با بیست و یکم فوریه، اما امسال دوم اسفند برابر است با بیستم فوریه. پس هم دوشنبه بیستم فوریه و هم سه شنبه بیست و یکم فوریه را من روز تولدم بحساب می آورم چرا که امسال برای من خاص است.

٢١ فوريه و يا دوم اسفند براساس آنچه شناسنامه ام ميگويد شصت ساله ميشوم، اما مادرم باور ندارد. مادرم ديگر نيست تا اعتراض كند به سن من. تا زماني كه بود هر سال كه سنم را اعلام ميكردم اعتراض ميكرد كه شناسنامه من دو سال از سن واقعي من بزرگتر است. ميگفت قبل از من پدرم از همسر قبلي دو فرزند داشته كه هر دو در كودكي مرده اند. ميگفت پدرم هميشه ترس از آن داشته كه يا من بميرم و يا او خود بميرد و مدرسه رفتن مرا نتواند ببيند. و به همين خاطر از مأمور ثبت احوال كه دوست او بوده خواهش كرده كه دو سال بزرگتر بنويسد. پدرم مدرسه رفتن مرا ديد ولي خيلي كوتاه، فقط چندين ماه. من و پدرم همديگر را آزار داديم. او مرا آزار داد چون سن مرا بيشتر گرفت و من هنگام مدرسه رفتن بسيار ناپخته بودم و همواره و هر سال از همكلاسي ها ريزتر و ناپخته تر بودم. و من او را آزردم كه با ناپختگي هايم بايد پاى او را هر روز به مدرسه ميكشاندم. ولي او خيلي زود از اين آزردگي ها رها شد و مرا و مادرم را تنها گذاشت. پس از او مادر، هم مادرم شد هم پدرم و سالها هم برادرم و هم خواهرم و نيز دوستم. و اين همه هم خوب بود و هم بد. خوب بود چرا كه مادر خوبي داشتم. بد بود چرا كه هركس بايد جاى خودش باشد و نه جاى ديگرى.

من در روستاى كلج در جوار سد سفيد رود بدنيا آمدم. محيط روستا براى مادرم بسيار كوچك بود چرا كه مادرم بسيار بزرگ بود. مادرم دختر يكي از ثروتمندترين هاى منطقه بود و اين براى مادرم جز دردسر هيچ ارمغاني نداشت. مادرم هميشه ميگفت ايكاش پدرش يك كارگر بسيار زحممتكش كارخانه اى در شهر بود و از مال دنيا هيچ نداشت اما اين دانايي را داشت كه بگذارد دخترش بمدرسه برود. مادرم بعد از فوت پدرم اعلام كرد هرگز ازدواج نخواهد كرد چرا كه مسيوليت سنگين بزرگ كردن پسرش را بعهده دارد. اين گفته ى مادرم بر پدرو برادرانش سخت و سنگين بود، چرا كه از نگاه آنها دختر بيوه در خانه ماندن ننگي است براى خان.

فشارها هر روز بيشتر و بيشتر ميشد، گاه با تهديد و گاه با تطميع و گاه با التماس و نوازش. و بالاخره مادر تسليم شد. اما براى پدر شرطي گذاشت كه از بين خواستگاران ، خودش يكي را انتخاب كند. بسيارى از اربابان جوان خواستگار مادرم بودند، ولي از ميان آنها يك نفر هم بود كه تنها ثروت او تن خود و زور بازو و قدرت جواني اش بود. مادر ازبين خواستگاران همين جوان را انتخاب كرد و به همه خانها نه محكم گفت. پدرش آشفته شد و مادرم گفت يا او يا هيچ كس. و پدرش بالاخره راضي شد.

از مادرم پرسيده بودند چرا اين انتخاب را كرده و او پاسخ داده بود اول گفتم سنگ مفت گنجشك مفت شايد پدرم وقتي كسي از طبقه غير خودى او را انتخاب كنم راضي شود كه من هرگز ازدواج نكنم. و حال كه قبول كرده اين بهترين انتخاب هم هست. پرسيدند چرا بهترين انتخاب. مادرم گفت چون او هرگز نخواهد توانست به پسر من زور بگويد، اما اربابان با تكيه بر موقعيت خود بر پسرم فرمانروايي ميتوانند بكنند و ميتوانند پسرم را زير سلطه خود داشته باشند.

و اينچنين هم شد. ناپدرى من هرگز بر من تسلط و فرمانروايي نداشت. من و او هميشه براى هم احترام قايل بوده و هستيم و مرزهاى مشخص شده از طرف مادر را هميشه هر دوى ما رعايت كرده و محترم شمرده ايم.

٩ سال طول كشيد تا من براى اولين بار برادر بزرگ يك دخترى شدم كه هم او و هم برادرها و خواهر بعدى هميشه در زندگي من بسيار مفيد بودند و هستند.

مادر براى من مشخص كرده بود كه من بايد حس مراقبت از آنها را داشته باشم. و اين كار را نه با صدور حكم بلكه با درايت و عشق در مغز و جان من وارد كرده بود طوريكه تا همين امروز همواره و هميشه با اين احساس زيبا زيسته ام. و مادر به همه آنها تفهيم كرده بود، تفهيمي با پيوند با عشق، كه آنها بايد مثل يك پدر به من توجه داشته و حرمت مرا هميشه گرامي بدارند.

براستي مادر عظمت داشت و ارجمند بود و بسيار توانمند و سرشار از عشق و ايثار.

و من در كنار آنها و با مديريت مادر ، بزرگتر و بزرگتر شدم.

هرگز شاگرد مدرسه زرنگي نبودم و هميشه بزور قبول ميشدم. كودك و نوجوان آرامي بودم. هرگز درس خوان خوبي نبودم، هرگز بمدرسه علاقه اى نداشتم. شايد براى اينكه هم از نظر سني هر سال ناپخته تر از همكلاسي ها بودم. شايد چون پدرم را از دست داده بودم و شنيده بودم آرزوى پدرم را در مورد خودم، بنابراين با مدرسه نميتوانستم خو بگيرم.

سالهاى قبل از مدرسه سالهاى خوبي بودند. پدرم سواد قديمي داشت، كتاب و روزنامه ميخواند. هر وقت كه به شهر مي آمد كتاب و روزنامه ميخريد.

خاطراتي چند از آن ايام بياد دارم. علت اينكه اين خاطرات خوب بيادم مانده براى اين است كه مادر هميشه آنها را براى من تكرار ميكرده تا مبادا چهره پدر از خاطرم زدوده شود.

پدرم مغازه خواربارفروشي داشت و مرتب به شهر ميرفت، بيشتر از همه به شهر رشت.

در يكي از سفرها مرا به مغازه لوازم التحرير فروشي در رشت برد و بمن گفت تا از هر مداد و دفترو مدادرنگي كه دوست دارم، از هر نوعش دو عدد انتخاب كنم تا او برايم بخرد. پرسيدم چرا دو عدد؟ گفت بايد قبل از شروع مدرسه تمرين كنم و تمرين ها را هم بايد همراه پسرخاله ام كه همسايه ما بود انجام دهم تا باهم كار كنيم. وقتي به روستا برگشتيم من دفترها را خط خطي ميكردم ، نوشتن كه بلد نبودم. همسايه ها و فاميل اعتراض ميكردند كه من چرا خط خطي ميكنم و پول پدرم را دور ميريزم. و پدر جواب بسيار زيبايي به آنها داد. پسر من خط خطي نميكند، پسر من دارد مينويسد، چون شما ها سواد نداريد نميتوانيد نوشته هاى او را بخوانيد و فكر ميكنيد كه خط خطي ميكند، و بعد رو به من ميكرد و ميگفت پسرم حرف اينها را گوش نكن و به نوشتن خودت ادامه بده.

و من مدرسه را آغاز كردم اما ناپخته. و من در مدرسه تقريبا هر روز با پدرم بودم حتي براى ساعتي در روز. و اين بودنها دوام نياورد. پدرم سخت بيمار شد و من و مادرم را تنها گذاشت.

يادم مي آيد يك روز شروع به نوشتن مشق كلاس اول كردم، انگشتانم درد گرفت، ناتوان بودم از در دست نگاه داشتن مداد. به مادرم گفتم و او اصلا زير بار نرفت و گفت بايد بنشيني و مشق ات را بكني. پدر در بستر بيمارى بود. بطرف پدر دويده و از او كمك خواستم. پدر گفت : پسرم من سخت بيمارم و در جان تواني ندارم. من برتو نخواهم ماند. تنها مادر است كه هميشه با تو خواهد ماند. پيش او برگرد و هرچه او ميگويد اطاعت كن.

و پدر راست ميگفت. او خيلي زود رفت و مرا با كابوس هاى شبانه ام رها كرد. يادم ميآيد شب بود كه رفت. همه گريه ميكرديم. و من مدتها هر شب كابوس ميديدم.

و مادر ازدواج كرد، ازدواج با جواني كه ثروت او نجابتش بود و جواني اش. او با اينكه از روستاى ما يعني روستاى كلج بود اما از كودكي در تهران زندگي ميكرد. بخاطر مادرم به روستا برگشت اما زياد دوام نياورد و بعد از چند سالي ما به تهران مهاجرت كرديم.

يك روستا زاده در تهران بزرگ. و اين چالش بزرگي براى من بود. زبان و فرهنگ و آداب و دوستان و محيط همه چيز براى من غريبه و نا آشنا بود.

و من در تهران مدرسه را ادامه دادم و چقدر برايم سخت بود.

ولي بالاخره موفق شدم درس بخوانم، هرچند كه يكبار در كلاس چهارم ابتدايي و يك بار هم در كلاس نهم دبيرستان رفوزه شدم. اما ديپلم گرفتم و حتي وارد دانشگاه شدم. من هميشه درس را نه از روى كوچكترين علاقه اى بلكه فقط و فقط بخاطر عشق به مادرم ميخواندم، چرا كه ميدانستم براى او درس خواندن از همه چيز مهمتر است. بله، تنها انگيزه من از درس خواندن رضايت مادرم بود. هر چند كه شاگرد زرنگي نبودم و هرچند كه بسيار برايم درس خواندن سخت بود، اما با هر قبولي لبخند مادرم بمن انگيزه ميداد براى دوباره خواندن.

دوره دانشجويي هم برايم درس خواندن سخت بود، اما در كنار درس مشغول مبارزات دانشجويي شدم و در جريان مبارزات ضد سلطنتي جا گرفتم. در انقلاب شركت فعال داشتم، هر چند نتيجه، آن نشد كه ميخواستيم اما پشيمان هم نيستم.

مبارزات دانشجويي و شركت در انقلاب ، براى شخص من هم ثمرات مثبتي داشت و هم نتايج منفي. ثمرات مثبت آن، اين بود كه درك كردم نبايد گوسفند وار زندگي كنم. خواندم و انديشيدم. هرگز با قهر و خشونت ميانه خوبي نداشتم. همواره به مبارزات آرام و بدون خشونت باور داشتم. يكي از افتخارات من اين است كه من تاكنون هرگز حتي يك اسلحه را لمس نكرده ام. بعد از پيروزى انقلاب بايد به سربازى ميرفتم ولي مشمول معافيت در زمان صلح مصوبه شوراى انقلاب شدم، و اين مسيله هم يارى ام كرد تا هرگز هيچ نوع اسلحه اى را لمس نكنم. البته بدى كار اين است كه سختي هاى دوره سربازى را طي نكردم تا پخته تر شوم. و اما نتيجه منفي مبارزات دانشجويي و شركت در انقلاب براى من اين بود كه من جواني ام را در اين راه گذاشتم و بطور نرمال جواني نكردم. بهرحال هر كارى هم ثمره مثبت دارد و هم نتايج منفي، و انسان بايد وقتي خربزه خورد پاى لرزش هم بنشيند.

بعد از انقلاب فراخوانده شدم براى پذيرش مسيوليت هاى متفاوت، هم از نوع ريزش و هم كمي درشتش. مدت كوتاهي هم امتحان كردم اما ديدم من اهل اش نيستم. كمي هم دنبال احزاب سياسي رفتم ولي خيلي زود كنار گذاشتم. هم قدرت و هم احزاب را بزودى كنار گذاشتم، چرا كه من نميتوانم قالبي بينديشم و دستور از بالا بگيرم و بمن بگويند كه اطاعت كامل كنم از يك مرام. من نميتوانم. من نه قالبي ميتوانم باشم و نه انقلابي. من نه دستور دادن را ياد گرفته ام و نه زير بار دستور رفتن. آدم سركش و مقاومي نيستم كه زير بار دستورات مقاومت كنم، نه من مبارز نيستم، اما تا زماني كه دستور به ضرب شمشير و اسلحه نيست فرمان نخواهم برد. در مقابل شمشير و اسلحه اما ناتوانم و راه سكوت را برميگزينم. شعر حافظ را همواره در زندگي بكار برده ام: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا.

من هرگز در طول زندگي ام با هيچ كس و گروهي دشمني نكرده ام، اما اگر كساني با من دشمني كرده اند من راه مدارا را در مقابل دشمني آنها انتخاب كرده ام، و البته چوب اش را هم خورده ام، اما هرگز درنگ و ترديدى در مدارا بودن نكرده ام.

سختي هاى بسيار ديده ام. نامردمي هاى فراوان تجربه كرده ام، شكست هاى بسيار خورده ام، نوميدى ها هم حتي مرا بحال خودم رها نكرده اند، طعم خنجر از پشت خوردن، طعم خيانت، طعم حسادت دوستان، طعم مرارت ها و ملالت ها، طعم شماتت ها و سركوفت زدنها، طعم افترا ها وتهمت ها، طعم نمكدانم را شكستن ها، و بسيار از اين طعم ها را تجربه كرده ام، اما هرگز باورم به عشق و انسان و انسانيت و مروت و مدارا را از دست نداده ام، حتي در اوج موجهاى متلاطم ضد ارزشها. گاهي افسردگي سراغم آمده اما هرگز نتوانسته در وجودم لانه كتد و همنشيني طولاني براى من باشد.

نميخواهم به جزييات بپردازم اما يك قلم را مثال ميزنم تا خود حديث مفصل بخواني از اين مجمل. سالها محروم بودم از بهترين هديه اى كه نصيب هر انساني ميشود، هديه همراه بودن با فرزندان و شاهد رشد آنها بودن. در اين دوره جهنمي، هم خشم، هم نفرت، هم انتقام ، هم بدبيني و منفي نگرى، و هم افسردگي و سستي مرتب به ميهماني من مي آمدند تا با من همخانه شوند، اما من هرگز با آنها همخانه نشدم هرچند كه كوتاه ساعات و روز و شب هايي به نجواهاى آنها گوش فرا دادم. اعتراف ميكنم كه گاهي خمار نجواهاى آنها ميشدم، اما هر بار بر خود بانگ ميزدم كه صالح سرشت تو با اينان همخواني و سنخيت ندارد. به خود بانگ ميزدم صالح اگر روزى بتواني دوباره فرزندانت را ببيني آيا كوله بارت اين ها بايد باشد و يا سرشت اصلي تو. كداميك را ميخواهي در سفره فرزندانت بگذارى اگر دوباره توانستي آنها را ببيني و اين ابرها كنار رفت و آفتاب ديدار فرزند بر تو درخشيد.

و اينچنين شد كه برخاستم. و اينها را در شصت سالگي خود نقل ميكنم تا جوانان بدانند كه زندگي سرشار است از چالش ها و زندگي سرشار است از نامهرباني ها و نامردمي ها، اما ما بايد راه مروت و مدارا را پيشه كنيم، راه عشق و صلح و دوستي را پيشه كنيم. و هر زمان آماده باشيم براى صلح، و بدانيم كه انسان صلح را با دشمنش ميكند، و گرنه انسان با دوست كه در صلح است. صلح يعني با دشمنت با مدارا برخورد كردن، صلح يعني با دشمنت دست در دست گذاشتن براى بنا و بنيان دوستي. و اين بسيار راه دشوارى است. و براى اين است كه هميشه جنگيدن و دشمني و پرخاش و نفرت و كينه و ... بسي راحت تر است از خلق صلح و دوستي و مروت و مدارا و عشق و مهرباني .

و اين همه بهاى خود را ميطلبد، و بهاى آن سنگين است، اما اگر بهايش را دادى، مسيوليت خود را پذيرفتي، و سود خود را بر ديگرى مقدم ندانستي ، آنوقت پاداش هم خواهي گرفت. و اين پاداش زيباست، چرا كه آسان بدست نيامده، چرا كه حاصل زحمت و تلاش خودت است و آنوقت ميتواني از اين پاداش هم لذت برده و هم سپاسگزار آن باشي.

و خلاصه ٢٩ سال است كه در نروژ زندگي ميكنم. نصف عمرم در ايران و نصف ديگر در نروژ هميشه موجهاى متلاطم با من همراه بوده اند. گاه موجها بر من سوار شده اند و قامتم را خميده كرده اند، گاه من بر موجها سوار شده و از پيچش ها هم درس آموخته ام و هم لذت برده ام.

با همه ى اين تلاطم ها زندگي بواقع زيباست.

و من شصت ساله شدم هرچند مادرم باور نكند شصت سالگي ام را.

و من ميخواهم شصت سالگي ام را بر مزار مادرم جشن بگيرم، و به مادر بگويم كه رضايت دهد كه من حالا يك مرد شصت ساله برخاسته از موجهاى متلاطم هستم. به او ميخواهم بگويم كه مديون او هستم. او اولين، بهترين و آخرين معلم من بود. ميخواهم تكاليفم را و مشق هايم را به او پس بدهم بدون اينكه فشار مداد بر انگشتانم مانع انجام تكاليفم شوند. به او ميخواهم ثابت كنم كه شاگردى وفادارم و شصت سالگي ام را در كنار او جشن ميگيرم. به او ميخواهم بگويم اى مادر در طول اين شصت سال استخوانهايم بسيار ضربه ها ديده اند، و تو بسيارى را شاهد بودى، و بعضي ها را هم نديده اى، اما استخوانهايم بطور كامل نشكسته اند، ضربه ها ديده اند ولي مرمتشان كرده ام. و از اين مرمت كردنها، خود طبيبي شده ام براى برخي استخوان شكسته ها. ميخواهم بگويم مادر اگر تو نبودى، من اين نبودم كه حال هستم، سيل ها و زلزله هاى مسير زندگي ام مرا در خود ميبلعيد و نابود ميكرد. اما وجود تو، عطر تو، نفس تو، هر دم روح توانمندى و رشد و به پا برخاستن ها را در تلاطم سيل ها و زلزله هاى زندگي در جان و روح من ميدميد و مرا به پيش ميبرد، تا جايي كه امروز هرچند كه توباورم نكني، من اعلام ميكنم كه يك انسان شصت ساله هستم با شعار مروت و مدارا، با شعار عشق و صلح و دوستي. درود من بر تو باد اي چراغ راههاى باريك و تنگ و تاريك زندگي پرتلاطمم.

و من امروز ٢١ فوريه ٢٠١٧ شصت ساله شدم. و من امروز دوم اسفند ١٣٩٥ شصت ساله شدم. شصت سال پر از اشك ها و لبخند ها. شصت سال سرشار از لرزيدنها و برخاستن ها، شصت سال سرشار از شكست ها و موفقيت ها، و شصت سال سرشار از تلخي ها و شيريني ها. و مجموعه اين تقابل ها و تفاوتها، و بالا و پايين ها ، و سقوط ها و صعودها، و فراز و نشيب هاست كه زندگي است. و زندگي بس ناجوانمردانه سخت است و زندگي بس جوانمردانه شيرين است و گوارا.

گوارا باد زندگي هايمان

و من كه شصت ساله شدم فكر كردم بايد حتما در اين سال يك كارى را آغاز كنم كه هرگز نكرده ام، و به اين نتيجه رسيدم كه ورزش را شروع كنم. من هرگز در طول عمر شصت ساله ام ورزش نكرده ام. و حال تصميم گرفته ام كه آغاز كنم. بسيار كار سختي براى من خواهد بود ولي با خود عهد بسته ام كه آغاز كنم و ادامه دهم. آغاز كار خيلي سخت نيست، ولي ادامه آن بسيار دشوار است كه اميدوارم بتوانم ادامه دهم.

و من شصت ساله شدم و تصميم دارم سي سال ديگر زندگي كنم. بعد از تولد نود سالگي، از دنيا خداحافظي خواهم كرد. اين سي سال اگر واقعيت پيدا كند ، اميدوارم در بستر نباشد بلكه بتوانم سر پا باشم. اينكه اين امر اتفاق بيفتد كمي به خود من مربوط ميشود، و من بايد تلاش كنم كه آنچه كه به من مربوط ميشود را انجام دهم و به بقيه موارد فكر نكنم.

- [ ] و من در دوم اسفند ١٣٩٥ شصت ساله ميشوم .

 

شصت سال زندگی در چند برگی از دفتری