به سایت کلج خوش آمدید

 

 

 

  براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است

 کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد 

 

 (پائولو کوئلیو)

 

 

 

HOME : NEWS : KALLAJ : MY PICTURES : IRAN : ENTERTAINMENT : CHILDREN : CONTACT : POETRY : NORWAY

 

 عشق از دیدگاه من

-----------

 

عشق چیست؟ عشق نافرجام کدام است؟ چرا بعضی وقت ها عشق تبدیل به تنفر میشود؟

 فرق بین عشق ورزیدن و دوست داشتن چیست؟ خاطرخواهی یعنی چه؟ و...و....و

 

 

دراینجا بحث من یک عشق انسانی است و نه عشق عرفانی و روحانی

 عشق یک انسان به انسانی دیگر، عشق یک فرد به یک انسان دیگر  با جنس مخالف او، عشق یک مرد به یک زن و عشق یک زن به یک مرد

 البته عشق های مختلفی میتوان یافت و از آن نام برد

 بحث من در اینجا فقط عشق یک مرد به یک زن و یا یک زن به یک مرد است

 همانطور که میبینید من از عشق مرد و زن بهم و نه عشق دختر و پسر بهم صحبت میکنم

 دلیل من این است که پسر و دختر بدلیل تجربه ناکافی و بدلیل تابش بسیار ضعیف نور عقل بر رابطه شان هنوز به مرحله عشق نرسیده اند. البته این قطعیت کامل ندارد بلکه معمولا چنین است. در دنباله بحث این مطلب روشن تر میشود

 

وقتی به عشق فکر میکنم به یاد لیلی و مجنون، خسرو شیرین،  و شیرین و فرهاد می افتم

 عشق لیلی و مجنون به همدیگر یک عشق خیالی، تصوری و مجازی است و نه عشق واقعی. عشق دو انسان بهم که هردو ضمن اینکه عاشق همدیگرند ولی بیش از آنکه عاشق همدیگر باشند و فراتر از آنکه به همدیگر عشق بورزند عاشق *عاشق شدن* هستند

 هر دوی آنها بیشتر از آنکه از عشق به همدیگر لذت برند از عشق به*عاشق شدن*  لذت میبرند. در عشق اینها قلب و ذهن، و تصور و خیال جایگاهی ویژه دارد و عقل و منطق در رده پایینی قرار میگیرد

 در عاشق شدن، زجر کشیدن درحسرت دیدار یار بخشی مهم از عشق میباشد، و لیلی و مجنون از این زجر کشیدن لذت میبرند. شاید اگر آنها بهم برسند آنقدر خرسند نمیشوند تااینکه ازهم دور باشند و در ذهن و خیال و تصور در آرزوی بهم رسیدن زجر کشند و یا غرق در حالات عاشقانه گردند

 محیط اجتماعی لیلی و مجنون که محیطی بسته و محدود است میتواند دلیلی برای این نوع عشق بحساب آید

 دراین محیط بسته و محدود مرزهای بسیار سخت و مشخصی در ارتباط بین جنس زن و مرد وجود دارد

 گذر از قلمرو خود و رسیدن به قلمرو دیگر برای مرد بسی دشوار و برای زن نزدیک به ناممکن است

 زن و مرد در این محیط آزادند در خیال و تصور، و تنها در قلب خود عاشق جنس مخالف خود باشند و عشق خود به معشوق را نه در ارتباط تنگاتنگ و نزدیک و جسمی به وی، بلکه درعالم خیال و ذهن و تصور، و در خانه محدود قلب و دل گسترش و رشد دهند

 بنابراین عشق اینها، نه شکلی از *واقعیت* بلکه نوعی از *آرمان* محسوب میشود

 همه ما انسانها دارای آمال و آرزوها و آرمانها و ایده آلهای متفاوتی هستیم و اغلب براین باوریم که همه اینها یا دست نیافتنی هستند، یا دست یافتن بدانها کاری بس دشوار میباشد

 از این مقوله است که مفهوم عشق نیز در آن مسیر قرار میگیرد و بنابراین تبدیل به جیزی دست نیافتنی و یا بسیار مشکل شده و انسان چون حضور منطق بطور معمول در کارهایش دخیل است بنابراین با  ورود منطق عقل در کار خویش چون دست یافتن به آن عشق را کاری تقریبا ناممکن می انگارد پس راضی به آن میشود که عشق خویش را فقط در عالم خیال و تصور و در خانه قلب خویش رشد و گسترش دهد، و نه اینکه به فعل درآورد، و نه اینکه به واقعیت تبدیل کند، و نه اینکه عقل و منطق خویش بکار برد برای رسیدن و دست یافتن به عشق پرخروش خانه گزیده درقلب

  البته که عشق باید در قلب خانه گزیند، ولی نور عقل باید برآن تابیدن کند، وگرنه قلب تبدیل به حفره و چاله و گودال تاریک و تنگ و محدودی میشود که باید در آن گودال عاشق و معشوق بسوزند و بسازند. ولی اگر نور عقل بر خانه دل بتابد دیگر قلب یک گودال نیست بلکه خانه ای است زیبا، گرم، باطراوت، پرحرارت و گرمی بخش در زمستان سرد مصائب، و نسیم خنک و ملایم در تابستان داغ مشکلات

پس نتیجه میگیریم که ما زمانی بمفهوم واقعی کلمه عاشق هستیم که عقل و دل باهم پیوندی مبارک و شگفت انگیز و باطراوت دارند، و هرزمان که عقل و دل درارتباط اینچنینی باشند آنوقت آن ارتباط را میتوان عشق نامید و درغیراینصورت هرچه که باشد، هرطورکه باشد، و هر احساسی که در آن باشد، دیگر عشق نیست

 اگر فقط عقل مطرح باشد و قلب در آن نقشی نداشته باشد مفهومی ماشینی میگیرد و دیگر درآن طراوت و شورو دلبستگی و پیوستگی و نشاط وجود ندارد

 و اگر فقط قلب حاکم باشد، من آن پیوند و ارتباط را یک پیوند و ارتباط بیمارگونه مینامم که عاشق بیمار معشوق است و معشوق، نه دارنده طراوت و شادابی و نشاط و همبستگی و کمال، بلکه دارای قرص مسکن است که عاشق را تسکین میدهد و انسان با تسکین فقط آرامش آنی میگیرد، یعنی در آن کمال و شکوفائی و طراوت و نشاط جاودانی جایگاهی ندارد

 

عشق فرهاد به شیرین هم از دید من از جنس عشق لیلی و مجنون به یکدیگر و از آن عشق محدود بیمارگونه است. ولی عشق خسرو و شیرین بهم عشقی است که در عالم انسانیت جای دارد با همه ویژه گیهای خاص انسانی خویش

چیزی که عشق خسرو و شیرین را ویژه میکند این است که هردوی آنها عشق را نه در خیال و تصور، بلکه با نور عقل و منطق در خانه قلب خویش پرورش میدهند و هرکدام با عوامل و کارکردها و ابزارهای لازم در راه رسیدن به معشوق چاره اندیشی میکنند

شیرین عاشق خسرو است ولی همزمان میبیند که فرهاد نیز عاشق است. یعنی هم خسرو و هم فرهاد همزمان دلبسته شیرین هستند. شیرین براین مطلب خوب آگاهی دارد ولی او دل به خسرو سپرده و در قلب خود جائی برای فرهاد ندارد

چون شیرین عشقی به فرهاد ندارد بنابراین او را دنبال نخود سیاه کندن کوه بیستون میفرستد

 اگر شیرین عاشق فرهاد بود او را به چنین کاری وانمیداشت، و این چنین در حق او جفا نمیکرد

 و اگر عشق فرهاد عشقی ترکیب یافته از گرمی و حرارت برخاسته از دل، و نور و روشنائی برخاسته از عقل بود هرگز به کندن کوه بیستون روانه نمیشد

 پس فرهاد هم بیشتر از آنکه عاشق شیرین باشد، عاشق *عاشق شدن* است، و از صرف عاشق شدن لذت میبرد، و شیرین هرجفا که با او کند برای فرهاد فقط شیرینی دارد، درحالیکه فرهاد غافل از این است که عاشق و معشوق هرگز بهم جفا نمیکنند ولی فرهاد این را درک نمیکند چون نور عقل و آگاهی برخانه قلب او نمیتابد

 

 

حال اگر از لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و از فرهاد که بگذریم و به دنیای امروز خود بپردازیم گاها میبینیم که دو جنس مخالف خیلی زود باصطلاح *عاشق* هم میشوند و این *عشق مصطلح* آنها زود از هم می پاشد. چرا چنین است؟

 در این ارتباط من نظری دارم و آن اینکه مرحله اول ارتباط و احساس در انسان نسبت به همدیگر، نه عشق بلکه *خاطرخواهی* است

ابتدا انسانها خاطرخواه همدیگر میشوند. خاطرخواهی میتواند به چیزهائی مختلف ختم شود. خاطرخواهی میتواند به بی تقاوتی، بی محلی، دوست داشتن یا نداشتن، از همدیگر خشنود یا ناخشنود بودن، متنفر بودن و یا به عشق منتهی گردد

بسیاری از انسانها وقتی خاطرخواه میشوند تصور میکننند که عاشق شده اند و وقتی بعد از چندی، دلسردی در خانه قلب آنها لانه میگزیند آنوقت حیرت زده میگویند ما که عاشق هم بودیم، پس چرا چنین شد. و مسئله درهمینجاست که آنها عاشق همدیگر نشده بودند، بلکه خاطرخواه همدیگر شده بودند

خاطرخواهی اغلب مثل برق اتقاق میافتد، شاید با یک نگاه، و هرنگاه آتشی در اندرون فرد خاطرخواه شونده و نیز فردی که این فرد خاطرخواه اوست برافروخته میکند. این آتش هم میتواند گرم کند و حرارت و طراوت دهد و هم میتواند تبدیل به آتش سوزنده ای بشود و وجود یکی و یا هر دو را بسوزاند و تبدیل به خاکستر کند. درخاطرخواهی یکطرفه این آتش فقط وجود خاطرخواه شونده را میسوزاند، و در نوع دوطرفه آن هر دو در این آتش میسوزند

پس خاطرخواهی ممکن است خیلی برای ما اتفاق افتد، بنابراین مهم است که هیج تصمیمی برای آینده در دوره خاطرخواهی گرفته نشود چون میتواند عواقب بدی داشته باشد. در دوره خاطرخواهی باید ضمن لذت بردن از گرمی و حرارت و طراوت آن سعی کرد نور عقل را برآن تابانید تا خاطرخواهی در خاطرخواهی خلاصه نگردد

اگر نور عقل به خاطرخواهی نتابد آنوقت دو حالت ممکن است اتفاق افتد. حالت اول صرفا لذت محدود و موقتی از گرمی و حرارت و طراوت آن و بعد بفراموشی سپردن عشق، و پیدا کردن دیدی بسیار محدود و تنگ نظرانه و کوتاه و سطحی از عشق.  حالت دیگر ضمن برخورداری از آن حرارت، تبدیل آن به آتش خانمانسوز و ویرانگر که منتهی به تنفر ونیز از دست دادن ایمان به عشق میگردد

خاطرخواهی اغلب در سنین نوجوانی و جوانی اتفاق می افتد و از دید خاطرخواهان این احساس عشق نام میگیرد. ولی خاطرخواهی مختص به دوره نوجوانی و جوانی نبوده بلکه ممکن است انسان در هر سنی حتی در سنین پیری خاطرخواه گردد

 

آیا اگر نور عقل در مرحله خاطرخواهی تابش کند آنوقت ما عاشقیم؟  خیر

اگر نور عقل در مرحله خاطرخواهی تابشی مداوم و مستمر و پیوسته و همیشگی داشته باشد بعد از گذر از مرحله خاطرخواهی، ما ضمن برخورداری از گرمی و حرارت و طراوت و نشاط و شادابی دوره خاطرخواهی وارد مرحله دوست داشتن میشویم

 در مرحله دوست داشتن ما طرف دیگر را دوست داریم چون میدانیم که او برای ما مفید است، برای ما گرمی و حرارت و محبت و خدمات ویژه ای به ارمغان میآورد و بنابراین او را دوست داربم، و یا به مفهومی دیگر میتوان گفت ما خود را دوست داریم جون او را درخدمت خود میدانیم

 این فی النفسه بد نیست شاید هم بشود گفت که ضروری است، ولی کافی و کامل نیست. در این مرحله هم ترکیب عقل و قلب نقشی ویژه دارد. اگر این ترکیب سایه گستر بر روابط دوستانه باشد چه میشود و اگر نباشد چه پیش می آید؟

 اگر این ترکیب خجسته در این مرحله غائب و یا کم سو باشد آنوقت انسان طرف دیگرش را دوست دارد فقط در مواردی که خدمتی از او ببیند، یعنی یک رابطه بده بستانی. و اوج این مرحله به خودخواهی و خودپسندی و کم ارزش شمردن دیگری منتهی میشود. انسان در این حالت دائم در ذهن خود چرتکه ای دارد که خدمات و خوبی ها و نیکی های طرف مقابل را در چرتکه می اندازد و حساب میکند که آیا داشتن او بصرفه است یا خیر

 البته خود طرف هم خوبی هائی در مقابل طرف دیگر انجام میدهد ولی همیشه ترازنامه و ترازوئی دارد که وزن داده هایش سنگین تر از گرفته هایش نباشد

 این رابطه البته فقط به رابطه زن و مرد مربوط  نمیشود، این رابطه مربوط به رابطه دو دوست، دو آشنا و دو فامیل هم میگردد. دراین مرحله جه رابطه دوستی، فامیلی، آشنائی باشد و چه رابطه میان زن و مرد، اگر یکطرف خوبی و نیکی نسبت به دیگری انجام میدهد معمولا بدنبال پاداش است. اگر پاداش نگیرد طرف مقابل را نمک نشناس و یا القابی این چنینی میبخشد

 

هر جند گفتم که بحث ما در اینجا بحث رابطه دو انسان است، ولی مختصر گریزی هم به رابطه خالق و مخلوق میزنیم. اگر این مرحله را به رابطه خالق و مخلوق بسط دهیم انسان هر عمل نیکی که انجام میدهد منتظر گرفتن پاداش دنیوی در شکل های مادی در این دنیا و یا پاداش اخروی در شکل بهشت در آن دنیا از خالق خویش میباشد. اگر بر این باور برسد که خدایش برای او پاداشی شایسته درنظر نگرفته بنابراین از خدا هم رویگردان میشود و او را یا منکر میشود و یا بی عدالت مینامد

مرحله اول، یعنی مرحله خاطرخواهی را هم میتوان به رابطه انسان و خدا ربط داد. اگر فقط با دل خاطرخواه خدا شویم آنوقت مدتی گرمی و حرارت این اعتقاد ما را ارضاء میکند، ولی اگر نور عقل برآن تابش نداشته باشد منتهی به بی تفاوتی به خدا و یا انکار وجود او میگردد

 

و اما برگردیم به مقوله خودمان یعنی مقوله بسیار شیرین عشق

اگر در مرحله دوست داشتن ترکیب خجسته عقل و دل بر رابطه دوستی سایه افکند آنوقت کم کم انسان از صرف بخشیدن و محبت کردن احساس لذت و شادابی و شادمانی میکند و دیگر منتظر پاداش نمیشود، ضمن اینکه پاداش هم بگیرد خوشنود میشود ولی خود بدنبال پاداش نبوده و برای صرف پاداش گرفتن محبتی نمیکند. و این مقدمه عشق است

پس عشق ترکیب کامل و نهائی عقل و قلب است، ترکیب اندیشه و احساس است، ترکیب تفکر و دل است، و این ترکیب کم کم چیزی بنام *من* را از بین برده و نوع جمع آن یعنی *ما* شکل میگیرد

 دیگر هر دو طرف هرگز من را برای وجود من نمیبینند بلکه ما همیشه مدنظر قرار دارد، یعنی من درخدمت ما قرار میگیرد

 در این مرحله اگر عاشق کاری برای معشوق میکند، نه برای آن است که از او چشمداشتی دارد یا پاداش میطلبد، بلکه از صرف این کار هرچه که باشد لذت میبرد، چرا که از لذت معشوق خود عاشق لذت میبرد

 لبخند معشوق بسان نسیم نرم و ملایمی میماند در تابستان داغ و یا گرمی و حرارتی در زمستان سرد

 وقتی عاشق نگاه نگران معشوق را میبیند، نه اینکه برای انجام وظیفه سعی در زدودن آثار غم از چهره معشوق میکند، بلکه با دیدن چهره ملول و نگران معشوق، قلب عاشق تیره و تار میشود و برای زدودن تیرگی قلب خویش بپا میخیزد

 در اینجا بحث، بحث خویش نیست بلکه خویش کاملا در خدمت ما هست

 من باید سالم باشم، شاداب باشم، باطراوت باشم، جراکه این سلامت و شادابی و طراوت لازمه زیستن مطلوب برای وجود ما میباشد

 این تلاش از هر دو سو صورت میگیرد. در اینجا هیچکس لحظه ای در فکر پاداش نیست بلکه مرتب در فکر آن است که هرجا لکه ای دید آن را بشوید

 چه کسی و چه مقدار از آن لکه را میزداید اصلا مطرح نیست، هرکس هرجا و هرمقدار از لکه را میبیند بلافاصله اقدام به عمل میکند بدون اینکه منتظر دیگری باشد و البته آن دیگری به محض دیدن این صحنه با کمال میل وارد کارزار میشود، و خود این صحنه و کارزار هرچند گاها سخت و دشوار میشود، چراکه مصائب و مسائل زندگی گاهی لکه های سخت و سنگینی را بر زندگی عاشقانه آنها سایه گستر میکنند ولی عاشق و معشوق همین صحنه و کارزار را هم به پروسه عشق ورزیدن ، شاداب بودن، طراوت یافتن، و به کمال رسیدن تبدیل مکنند

 عاشق و معشوق بطور مداوم به خود و به یکدیگر عشق میورزند، به نیازهای خود و یکدیگر پاسخ میدهند، دست در دست هم در گرماگرم مسائل و مصائب زندگی به تلاش میپردازند و هر عمل را عاشقانه در راه به کمال رساندن عشق خویش تبدیل میسازند

 

پس با این توصیف عشق هرگز به تنقر تبدیل نمیشود و نیز واژه ای بنام عشق نافرجام یافت نمیشود

 تنفر زمانی پیش می آید که انسان خواست ها، امیال و انتظاراتی از طرف دیگر دارد و آنها برآورده نمیشوند و یا اینکه انتظار انجام ندادن برخی کارها از طرف مقابل دارد و آن طرف به آنها توجهی نشان نمیدهد. وقتی دامنه این انتظارات و عدم انتظارات گسترده میشود آنوقت انسان از طرف دیگر خود متنفر میشود

و اما اصطلاح عشق نافرجام هم درواقع توقف در مسیر و پروسه رسیدن به عشق است، نه بعد از رسیدن به عشق. بعبارت دیگر عشق نافرجام توقف در مرحله خاطرخواهی و یا دوست داشتن، و عدم ورود به مرحله عشق است

 

پس جاده عشق جاده ای است یکطرفه که هرگز بازگشتی ندارد، و این یک طرف فقط بسوی کمال است، بسوی بی انتها رفتن است، بسوی اوج است. اوج کمال، طراوت، شادابی، نشاط، محبت، زیبائی، و هرآنچه که بوئی و نشانی از خوبی دارد

 

باز اگر عشق را به رابطه انسان و خدا بسط دهیم، فقط انسانی از خالق خویش روی برمیگرداند و منکر او میشود و یا اعمال او را بیعدالتی مینامد که پا در عرصه عشق نگذاشته است، یعنی آگاهی کامل از خالق خود پیدا نکرده بوده و در بین راه قبل از رسیدن به مرحله عشق مسیرش عوض میشود

 

پس همانطور که گفته شد جاده عشق یکطرفه است و عاشق فقط میخواهد با تمام توان و نیروی خویش با معشوق یکی گردد و هرنگاه کوجکی به عقب، او را از طراوت دیدن یار در مقابل خویش عقب می اندازد. هرچند که در آن مسیر خوبی ها و لذت ها و شادابی هائی را تجربه کرده ولی هرزمان در نگاه به عقب متوجه میشود که هرچند همه آن زیبائیها بوده ولی در مقابل زیبائیهای رو در روی خود که همانا معشوق است زیبائیهای پشت سر کم سوتر میشوند

 پس انسان وقتی به برق دست پیدا کرد دیگر چراغ نفتی برایش جذاب و کافی نیست هرجند قبل از وجود برق جراغ نفتی های موجود در راه بسیار خوب و مفید و بجا بودند ولی دیگر نور آنها برای کسی که با نور الکتریسیته و برق آشنا شده نه کافی، نه مفید، نه باطراوت، و نه زیباست

حال عاشق هم چنین است، پس عاشق هرگز قدمی برای بازگشت برنمیدارد جراکه هرگامی در راه بازگشت، او را از مسیر جلو باز میدارد، یعنی مسیر عشق، یعنی مسیر به معشوق رسیدن، به بی نهایت رسیدن، و به کمال رسیدن

 هر کس که خود را در این مرحله ببیند آنوقت عاشق است و گرنه هنوز مانده تا عاشق شود

مطلب طولانی شد

این مقاله را با دو مطلب کوتاه به پایان میبرم

یکی مفهوم عشق یکطرفه و دیگری ایمان به برابری انسانها در مقوله عشق

عشق یکطرفه یعنی اینکه اصطلاحا یکی عاشق دیگری است و آن دیگر به این عاشق توجهی نکرده و بی تفاوتی میکند

 عشق یکطرفه هم از دید من یک عشق بیمارگونه است و یا یک احساس بیمارگونه، احساسی که در آن خانه قلب گودال عمیق و تنگ و تاریک است که نور عقل هیچ اثر و سایه و تابشی بر آن ندارد، پس عاشق بیمار در این گودال فقط میسوزد و میسوزد و بتدریج آتش تب این بیماری او را ازپا در می آورد

 

و کلام آخر اینکه برای رسیدن به عشق باید باور به ارزش برابری انسانها از هرنوع جنس، نژاد، و قوم و طایفه و دین و مذهب داشت وگرنه داشتن باوری از نوع درجه بندی انسانها براساس هر معیار که باشد انسان را هرگز به مسیر عشق نخواهد برد

 در دنیای عشق انسانهای درجه یک و دو هرگز مفهوم و جایگاهی ندارند. در دنیای عشق هیچ انسانی خود را والاتر و بالاتر و مافوق دیگری از هیچ لحاظ نمیتواند تصور کند. پس در دنیای عشق هرکس که در ارزش نهادن به انسانها خود را دارای ارزشی بالاتر از دیگری تصور کند هرگز عاشق نمیتواند باشد ولی خاطرخواه میتواند باشد و دوست هم میتواند داشته باشد، ولی عاشق هرگز...هرگز    

 

 صالح موسوی   

  ایتالیا / خرداد 1387

------------

عشق مقوله ساده ای نیست

انسانها نظرات و تجربیات مختلفی نسبت به عشق دارند

نظرات خود را در مورد عشق با کلیک کردن عنوان زیر بنویسید

 تا همه بتوانند آنرا بخوانند

 

نظرات شما در مورد عشق

 

---------

سفر به ایتالیا

-----

نوشته های من

عشق

دوستت دارم آنچنان که هستی، نه آنسان که من میخواهم باشی

بیا تا عشق یابیم

عقل و احساس

نوشدارو و زهر (خاصیت زهرگونه حالت عشق یکطرفه است)         

مرگ عشق

عشق و زندگی

   عشق چیست؟(یک عشق بیمارگونه که عاشق از عاشق شدن لذت میبرد و به جفای یار توجهی ندارد مثل عشق فرهاد به شیرین)

جان من

 

نظرات شما در مورد نوشته های من

نظرات شما در مورد سایت کلج

بازگشت به صفحه اصلي

بالا

 

صالح موسوی www.kallaj.com Saleh Mousavi