GhanaNotes

دوشنبه 4 دسامبر 2017

امروز دوشنبه چهارم دسامبر ٢٠١٧ ساعت يكربع به شش صبح از منزل بطرف فرودگاه اسلو حركت كرديم. آزيتا محبت

 

كرد و ما را با ماشين به فرودگاه آورد.

از فرودگاه اسلو سوار هواپيما شديم و نزديك به دو ساعت طول كشيد كه به شهر بروكسل، پايتخت بلژيك رسيديم. در فرودگاه بروكسل با عجله دنبال كنترل گذرنامه بوديم تا اينكه بالاخره سوار هواپيمايي بروكسل شديم بطرف شهر آكرا كه پايتخت كشور غنا است. هواپيماى بزرگي بود, حدود چهارصد نفر مسافر. اين سفر هوايي نزديك به هفت ساعت طول كشيد.

بالاخره بعد از هفت ساعت هواپيما بر زمين نشست و حدود يك ساعت هم طول كشيد تا از كنترل گذرنامه و گمرك رد شديم.

داخل فرودگاه مدرن بود و تفاوت خيلي زيادى با فرودگاههاى غربي نداشت ولي به محض اينكه بيرون اومديم تفاوتها نمايان شدند. دانشجوى سابق ما به همراه برادرش منتظر ما بودند. بگرمي مورد استقبال صميمانه آنها قرار گرقتيم.

بيرون فرودگاه شباهت به ترمينال اتوبوسراني تهران داشت. سوار ماشين برادر اين دوست ما شديم. شب بود و كمي ناريك بنابراين چيز زيادى نتونستيم از شيشه هاى اتومبيل بيرون را ببينيم، ولي ترافيك سنگيني در خيابانها بود. آنها گفتند كه آكرا تقريبا چهارونيم ميليون نفر جمعيت دارد.

آكرا در جنوب كشور واقع شده و ما بايد به شمال كشور برويم. براى اينكه از آكرا با اتوبوس به شهرى كه مدرسه اى كه قراره ما ديدار از آن داشته باشيم و دو هفته مهمان اين عزيزان باشيم، ده ساعت طول ميكشد. آنها گفتند كه راهها بسيار بد هستند و دليل اصلي طول كشيدن ده ساعته بخاطر بدى راه ميباشد.

اين دو عزيز ما را از شهر آكرا بطرف شهر كوچكي در نزديكي آكرا بردند. اون مقدار كمي كه از پشت شيشه هاى اتومبيل آكرا را ديدم جنوب تهران را براى من تداعي ميكرد. فكر كن از تهران حركت كرديم بطرف كرج. تقريبا همان فاصله همان شكل و فرم، منتهي انگار از تهران تا كرج را نه از طريق اتوبان بلكه از طريق جاده مخصوص كرج بطرف كرج رفتيم. اسم اين شهر تما هست. به تما كه نزديك شديم كيوسك ها و دست فروش ها فراوان در راه بودند، و و قتي به شهر رسيديم تعداد آنها خيلي خيلي بيشتر شد و فاصله شان از هم گاه فقط يك متر و گاه چسبيده بهم. بعضي از زنها هم بار بر سر حمل ميكردند و اينطور كه پيداست اين كار نوعي شغل زنانه است.

بالاخره اتومبيل توقف كرد و گفتند كه ما رسيديم. اين دو برادر ميزبان به من و همكارم اجازه نميدادند كه چمدان خودمون رو حمل كنيم و خودشون زحمت ميكشيدند و اصرار ما هم راه بجايي نبرد.

وارد يك ساختمان دو طبقه شديم. براى من مسافرخانه هاى قبل از انقلاب ايران را تداعي كرد. من و همكارم هر كدام يك اطاقي برايمان در نظر گرفته شده بود.

در اتاق تختتخواب دو نفره بود، ميز و صندلي و تلويزيون كوچكي هم بود. تلويزيون اطاق منو بياد ايران و دوره كودكي من انداخت وقتي كه سريال مرادبرقي را تماشا ميكرديم. يك حمام با يك توالت فرنگي هم در اتاق هست. من رفتم دستم را بشورم ديدم از شير آب هيچ آبي چكه نميكنه. به دوستمون گفتم و او گفت با مدير مسافرخانه صحبت ميكنه تا درست كنند. اطاق همكار من هم عين همين بود و بدون آب.

من اهل تلويزيون نيستم، و در نروژ هم بندرت به تلويزيون نگاه ميكنم ولي كنجكاو شدم تلويزيون اطاق را امتحان كنم فقط يك كانال داشت.

ميزبان ما گفت كه در رستوران مسافرخانه براى ما غذا سفارش داده، تا ما غذا ميخوريم مشكل آب هم حل خواهد شد.

به رستوران رفتيم يك خانم جوان گارسون از ما پذيرايي كرد. غذا براى هر نفر دو تكه ماهي سوخارى و دو پياله برنج و يك پياله سس گوجه فرنگي فلفلي بود. سس كمي تند بود و بنابراين همكار نروژى من نتونست بخوره، ولي هم برنجش خوب بود و هم ماهي اش، من ماهي را با اشتهاى بسيار خوبي همراه با سس خوردم، همه مون ، هم ما دو تا و هم ميزبان ما ، هر دو تكه ماهي را خورديم ، خيلي ماهي خوشمزه اى بود. من فقط يك پياله از برنج را خوردم.

خواستيم بابت غذا پرداخت كنيم ميزبانمون گفت كه هم غذا و هم هتل و هم بليط هواپيما از طرف او پرداخت شده.

اوكي من و همكارم فكرى براى اين پرداختها داريم.

بعد از غذا هر كدام به اطاق خودمان رفتيم. من مشغول نوشتن آنچه كه الان ميخوانيد شدم.

رفتم سراغ شير آب، همچنان هيچ چكه اى نيود، ولي يك سطل پر از آب در توالت و يك سطل پر از آب در حمام گذاشته بودند. بخود گفتم اوكي بالاخره أب دارم.

الان كه نشستم و اين مطلب را مينويسم پنكه برقي سقفي بالاى سرم در حركت است و بسيار سرو صدا ميكند. اگر خاموش كنم از گرما خفه ميشوم و اگر خاموش نكنم سر وصدا كلافه ام ميكند. فعلا تحمل صدا را دارم تا ببينيم چه پيش ميايد. هوا ٣١ درجه بالاى صفر است و كمي شرجي، مثل شمال ايران.

همينطور كه نشسته ام ساختمان كمي ميلرزد، نميدونم چرا، . ايتدا فكر كردم زلزله خفيف اومده ولي متوجه شدم بهر حال زلزله نيست.

فردا قراره برادر دوست ما ساعت شش صبح بيايد و ما را با اتومبيل خود به فرودگاه ببرد. قراره از فرودگاه پايتخت با هواپيماى داخلي بطرف شمال كشور به شهر تاماله برويم.

هيچ اينترنتي اينجا و در اين مسافرخانه يافت نميشود، شايد فرصت خوبي براى من بود تا بتونم اين نوشته رو با حوصله براتون بنويسم.

اختلاف ساعت نروژ و غنا فقط يك ساعت است و غنا يك ساعت عقب تر از نروژ است،

ببينيم فردا چطور ميشود و چگونه پيش خواهد رفت.

خب برم قرص خواب بخورم . اميدوارم خوابم ببره.

يك قرص خواب كه ميخورم، در نروژ برام كافي است تا خوابم ببره اما اينجا الان دوساعت وول خوردم و از اين طرف به اون طرف ولي خوابم نبرد. برم قرص دوم را بخورم

قرص دوم را هم خوردم. دكترم گفته فقط مجازم يكي دوبار در هر ماه از دو قرص استفاده كنم و وقتي اين كار را كردم تا

٢٤ ساعت نبايد رانندگي كنم

ببينيم اثرش بمرور جه ميشود

سه شنبه پنجم دسامبر ٢٠١٧

ساعت پنج و نيم از خواب بيدار شدم، نيم ساعت بعد حاضر و آماده هم من و هم همكارم در حياط هتل بوديم تا اينكه ابتدا دوست ما و بعد برادرش آمدند.

برادرش در همين شهر تما زندگي ميكند، سوار ماشين او بطرف فرودگاه حركت كرديم. برادرش به من و همكارم نفرى يك دستبند پلاستيكي به نشانه دوستي هديه كرد

از اين هتل و از بين راه هتل تا فرودگاه چند عكس و فيلم كوتاه گرفته ام كه منتشر ميكنم

در بين راه هر جا كه ترافيك بود سيل كودكان و زنان دست فروش سرازير ميشدند، حتي يك مرد دستفروش نديدم. يكي از اين زنان ميوه پوست كنده و پيچيده در نايلون ميفروخت راننده براى هر كدوم ما يكي خريد و گفت بخوريم و ما هم خورديم. ميوه اى بود بنام پاپو ، طعمش كمي ناآشنا بود ولي خورديم.

بفرودگاه رسيديم. گفته شد كه بايد ساعت هشت و نيم بارها رو تحويل بديم بعد رفتيم و در سالن انتظار نشستيم تا هشت و نيم شد گفتند نيم ساعت ديگه بايد صبر كنيم و بالاخره ساعت نه چمدان ها را تحويل داديم و باز منتظر شديم تا نيم ساعت ديگر پرواز كنيم ولي خبر اومد كه هواپيما تأخير داره و قبل از ساعت دوازده حركت نخواهد كرد. دوباره به سالن انتظار برگشتيم و اين بار با دو مرد نروژى آشنا شديم كه بعنوان مهندس نفت در پروژه اى اينجا در غنا كار ميكنند و بين نروژ و غنا در رفت و آمد هستند.

از آنها جدا شديم و دوست ما گفت كه بهتره بريم در رستوراني در اون نزديكي فست فود بخوريم رفتيم. قيمتش اينطور كه دوست ما ميگفت خيلي گرونتر از همه جا و گرونتر از پلو ماهي كه ديشب خورديم بود.

بالاخره ساعت دوازده رفتيم و سوار هواپيما شديم. از من و همكارم بغير از بليط، پاسپورت هم خواستند نشان بدهيم.

وقتي بر فراز شهر آكرا در پرواز بوديم فيلم كوتاهي از شهر گرفتم كه براتون منتشر ميكنم. اين سفر هوايي ما يكساعت طول كشيد. هواپيماى كوچكي بود ، در هواپيما از طرف مهماندار با كيك و بيسكويت و آب معدني و آب پرتغال و آب سيب مجاني پذيرايي شديم، البته آب براى همه بود ولي بين بيسكويت و كيك و نيز بين آب پرتغال و آب سيب بايد يكي را انتخاب ميكرديم.

وقتي هواپيما آماده نشستن شد فيلم كوتاهي گرفتم ، برعكس آكرا، اينجا خبرى از زرق و برق شهرى نبود.

در بيرون فرودگاه از طرف همسر دوستم و نيز يكي از دوستان او مورد استقبال گرم و صميمانه قرار گرفتيم. بعد سوار اتومبيل شده و بطرف منزلي كه براى ما اجاره كرده بودند حركت كرديم. منزل در حوالي مدرسه خودشون بود. يك سوييت كوچك با دو اتاق كوچك، يك آشپزخانه و يك توالت و حمام مشترك. قراره ما اين دو هفته را اينجا باشيم . اين خانه بخشيي از خانه بزرگي است با خانه هاى مشابه و يك حياط مشترك با يك درخت در وسط حياط. در حياط يك اجاق هم هست وقتي عصر شد ديدم كه خانم هاى خونه هاى ديگه ميومدن و اونجا در اجاق براى خانواده شون غذا درست ميكردند. اين خونه ها لوله كشي آب دارند ولي چكه اى از شير هاى آب بيرون نمي آيد اما سطل هاى ريز و درشتي براى ذخيره آب وجود دارد.

بما گفته شد كه بزودى براى ما آب آشاميدني خواهند أورد كه البته انجام شد و بعد گفتند بهتره كمي استراحت كنيم كه ما بسيار به اون نياز داشتيم و انجام داديم. بعد دوست ما همراه با همسرش أمدند و براى ما آب ميوه مخصوص از ميوه هاى أناناس و موز و پوپا همراه با شير درست كردند و ما هم با اشتهاى زياد خورديم. بعد ما هداياى نقدى و غيرنقدى خود را تقديم خانواده كرديم. هداياى نقدى را در داخل تو پاكت مختلف گذاشته بوديم همرا با يك كارت براى هر كدام و توضيح داده بوديم كه يكي از آن ها ، هديه به مدرسه است و ديگرى براى خود خانواده. هديه مدرسه را با كمال تشكر پذيرفتند و بسيار خرسند شدند و گفتند به اين كمك نياز داشتند. اما كمك نقدى خانواده را براحتي نپذيرفتند و ما بايد توضيح ميداديم كه اونها براى ما خرج كرده اند و نبايد اين همه هزينه ها رو اونا از جيب خود بپردازند خلاصه بخوبي و خوشي گذشت. همكارم يك هديه اى براى همسر دوست ما أورده بود كه هديه كرد و من هم براى دوستم و همسرش و مادرش و سه فرزند جوانش.

راجع به فرزندان او بگويم كه اين زوج خودشون فقط يك دختر ١٦ ساله دارند، ولي يك دختر ١٧ ساله و يك پسر ١٩ ساله هم بعنوان فرزند أنها پيش اونا زندگي ميكنند و اين زوج، اونا رو بزرگ كرده اند و همچنان نقش پدر و مادرى براى اونا دارند. يكي از اين بچه ها فرزند خواهر دوست ما و اون ديگرى فرزند برادر دوست ماست. در مدتي كه ما اونجا بوديم يك نوجوان ١٤ ساله هم به خونواده شون اضافه شد. او خواهرزاده ى همسر دوست ما بود كه چون در خانه خودشان ناسازگارى داشت، حال اين دوست ما و همسرش سرپرستي او را بعهده گرفتند. چند تا بچه ديگه هم هفته اى چند روز در خونه اينها اقامت هاى كوتاه مدت دارند كه هفته به هفته ميتونه تغيير بكنه.

وقتي خواهر دوست ما مريض ميشود و ميميرد دوست من سرپرستي بچه او را بعهده ميگيرد. و اون يكي بچه كه بچه يكي از برادران اوست ، چون وضع مالي بدى داشته و تآمين هزينه هاى زندگي سنگين بوده، اين دوست من همراه با همسرش سرپرستي او را بعهده ميگيرند.

عصر دوست ما آمد و ما را براى پياده روى در اطراف منزل برد.

محيط محروم، جاده خاكي و بچه ها پابرهنه در اينور و اونور مشغول بازى.

مدرسه را هم از بيرون ديديم ولي داخل اون موند براى فردا.

در بين راه دسته هاى دختران كوچك از هفت ساله تا جهارده ساله را ديديم كه هركدام سطل هاى كوچك و بزرگي بر سر حمل ميكردند كه بنا بگفته دوست ما آب بود كه أنها براى منازل خودشان ميبردند. اين صحنه مرا بياد ده خودمون انداخت وقتي كه من بچه بودم از اين صحنه ها مكرر در ده خودمون كلج هم ديده بودم.

وقتي بخانه برگشتيم هوا كم كم داشت تاريك ميشد با همسايه ها سلام و عليك كرديم. بچه ها انگليسي بلد بودند ولي بزرگها متفاوت و كم بلد بودند.

بعد از نيم ساعت همسر دوستمون با بسته هاى غذاهايي كه خود درست كرده بود وارد شد. همسر دوست ما معلم است و رشته تربيت معلمي را گذرانده است.

غذا شامل يك ديگ بزرگ اسپاگتي يك ديگ مرغ سوخارى شده يك ديگ سس گوجه فرنگي و يك ظرف بزرگ سالاد بود.

چهار نفرى نشستيم و باهم اون غذاى خوشمزه را خورديم ، بعد چون سيستم پريزهاى برق اينجا به سبك انگليس يعني سه پريزى است دوستان ما رفتند و براى ما تبديل خريدند تا ما بتوانيم وسايل برقي خود را شارژ كنيم.

بعد از ما خداحافظ كردند و گفتند كه فردا ساعت شش و نيم صبح برخواهند گشت.

بايد بگم كه مسواك زدن و نظافت بدون شير آب چالشي شده براى ما ، بخصوص اينكه توالت فرنگي هست بدون آب براى سيفون.

بهرحال بايد به شرايط اينجا عادت كنيم

در حالي كه من به نوشتن اين متن مشغولم همكار من در خواب خوش است و دو بچه بز مرتب پشت پنجره اتاق من براى من آواز ميخوانند ، انگار كه بمن خوش أمد ميگويند و ميخواهند مرا از تنهايي ام فاصله بيندازند.

قرص خوابم راخورده ام ولي بعد از دو ساعت هنوز از خواب خبرى نيست.همچنان از اينترنت هم خبرى نيست

چهارشنبه ششم دسامبر ٢٠١٧

ساعت شش و نيم صبح درب منزل ما بصدا درآمد و همسر دوست ما با وسايل صبحانه وارد شد. صبحانه شامل نون توست شده عمراه با مرغ پرس شده در داخل آن و نيز نان شيرين، قهوه، كاكايو، آب معدني و پودر شير بود.

بلاقاصله بعد از صبحانه دوست ما كه مديريت اصلي و كلي مدرسه هم بعهده اوست آمد و ما را به مدرسه برد.

ما مورد استقبال گرم معلمين و دانش آموزان قرار گرفتيم.

مدرسه به دو بخش تقسيم ميشود كه با همديگر فاصله هم دارند.

بخش اول مهدكودك است از يكساله شروع ميشود تا چهار ساله. در همان بخش پنج ساله ها دوره يكسالگي آمادگي را دارند. هدف براى اين بخش اينطور تعيين شده كه كودكان در كنار فعاليت هاى متفاوت حتما بايد بتوانند خواندن و نوشتن را ياد گرفته باشند. كودكان دو سه ساله الفبا را ياد گرفته بودند و ما ديديم كه هم شفاهي و هم كتبي تمام حروف الفباى انگيس را بلد بودند.

در بخش دوم كه در نزديكي همين بخش واقع شده چهار كلاس از اول تا چهارم وجود دارد. مدير گفت كه قراره كلاس هاى پنجم و ششم را هم بزودى افتتاح كنند ولي همه چيز نيازمند كمك مالي است. هيچ نهاد دولتي هيچ كمكي به اينها نميكند و جوابشان اين است يا خود بودجه داريد بچرخانيد و يا اگر نداريد چرا تأسيس كرديد.

از اين ديدار عكس ها و فيلم هاى كوتاهي هم گرفته ام كه بمرور براتون منتشر ميكنم.

در بيرون مدرسه تابلويي نصب شده بود بدون ذكر نام ، كه اين روزها مدرسه بازديدكنندگاني از اروپا خواهد داشت. از مدير پرسيدم منظور ما هستيم و او گفت بله گفتم چرا نوشتيد گفت براى اينكه والدين بايد در جريان باشند.

مدير كلي مدرسه يعني همون دانشجوى سابق ما گفت كه او بطور كاملا مجاني در اينجا كار ميكند. پرسيدم پس زندگي اش از كجا تأمين ميشود و او گفت خانمش دو جا كار ميكند هم در مدرسه دولتي و هم اينجا. حقوق معلمي از مدرسه دولتي بابت تأمين هزينه خانواده صرف ميشود. گفتم آيا اون كافي است؟ گفت البته كه كافي نيست. فعلا فقط قناعت ميكنند تا در چند سال آينده كه توانستند يك مدرسه خيلي بزرگ با هزاران دانش آموز داشته باشند و آنوقت شهريه اى كه از والدين ميگيرند، آنوقت او ميتواند براى خودش هم حقوق در نظر بگيرد ولي تا اون موقع بايد صرفه جويي زيادى بكنند تا چرخ زندگي بچرخد. البته الان هم كمي شهريه از والدين ميگيرند كه مقدار آن به وسعت مالي والدين بستگي دارد و فقط هزينه هاى روزمره و حقوق معلمين را ميتواند تأمين كند. گفتم آيا اميدى هست كه مدرسه بتواند در آينده درآمدساز باشد. او گفت بله به شرط اينكه بتوانند ابتدا ساختمان مدرسه را كامل تكميل كنند و بعد وسايل و تجهيزات لازم را بخرند و اونوقت است كه والدين بسراغ آنها بيشتر و بيشتر خواهند آمد تا كودكانشان در اين مدرسه و مهد كودك مشغول شوند. او گفت آوازه اين مهد كودك و كودكستان و مدرسه در مناطق مختلف شهر پيچيده است و همين امسال دانش آموزان جديدى از مناطق دور دست در اين كودكستان و دبستان مشغول شده اند. گفتم چرا مردم بچه هاشون را بجاى اينكه پيش شما بفرستند و شهريه هم پرداخت كنند به مدارس دولتي كه مجاني هم هست نميفرستند. گفت جواب در يك كلمه است و اون نحوه آموزش. او گفت حاضر است بچه هاى كلاس دوم خود را براى مسابقه با بچه هاى كلاس ششم در امر خواندن و نوشتن بفرستد و بچه هاى كلاس دوم او در اين مسابقه برنده شوند. به گفته او در مدرسه او بچه ها چندين بار و چندين كلاس از مدارس دولتي جلوترند.

با بچه هاى كلاس هاى اول تا چهارم گفتگوهاى طولاني ترى داشتيم و دفتر و كتاب هاشون رو ديديم با معلمشون گفتگو كرديم، و خودمون را بيشتر معرفي كرديم. تقريبا همه بچه هاى كودكستان و دبستان راجع به ما قبلا شنيده بودند و همه معلم ها كاملا راجع بما ميدانستند كه مدير كل شون قبلا دانشجوى ما بوده و ما براى تأسيس مدرسه به او كمك كرده ايم.

من بهشون گفتم كه من اصليتم نروژى نبوده و ايراني هستم، هيچيك از دانش آموزان ايران را نميشناختند.

از همه اونها تك تك پرسيديم وقتي بزرگ شدند ميخواهند چكاره شوند و جواب شغل هاى زير بود:

دكتر ، مهندس، معلم، پرستار، پليس و نظامي

اكثرا دكتر و مهندس جواب دادند و بقيه پرستار و پليس و نظامي

فقط يك دختر كلاس سوم گفت كه ميخواهد ژورناليست شود. از او پرسيديم چرا ؟ او گفت چون ميخواهد كلي اطلاعات از جهان براى غنا بياورد و نيز غنا را به جهان بشناساند. بسيار عالي است كه يك دختر ٨ ساله اينطور فكر ميكند.

ديدار زيبايي بود اين ديدار

معلمين مدرسه، هم زن و هم مرد بودند

در مجاور مدرسه ديدم ساختماني در حال بنا هست پرسيدم چيست و دوستمون جواب داد اينجا يك كليسا بنا ميشود و براى ساختنش مسيحيان و مسلمانان باهم همكارى ميكنند.

بسيار نكته جالبي بود پيروان اين دو دين باهم همكارى ميكنند براى بناي كليسا.

پرسيدم اين منطقه از نظر ديني چطورند و او گفت كه بچه هايي كه به مهدكودك و كودكستان و دبستان او مي آيند داراى والديني هستند با گرايش مسيحي و مسلمان و نيز يك آيين خاص منطقه و هرگز هيچ نوع مشكل ديني نه بين بچه ها و نه بين والدين هرگز و هرگز مطرح نبوده است.

بخانه برگشتيم و نهار خورديم براى نهار پلوى كلم داشتيم همراه با مرغ بريان

بعد نوبت شام شد و براى شام سوپ ماهي داشتيم با سيب زميني مخصوص اين منطقه.

بعد از شام به مغازه اينترنتي و مبايل رفتيم و سيم كارت همراه با اينترنت اينجا را خريديم ولي هر كارى كرديم وارد اينترنت نتونستيم بشيم، بطور كوتاه چند ثانيه اى ميومد و ميرفت

.

پنج شنبه هفتم دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه شيربرنج داشتيم

بعد از صبحانه بمدرسه رفتيم و جلسه اى با چند نفر از معلمين داشتيم و گفتگوى كوتاهي هم با بچه ها داشتيم و در زنگ تفريح مشاهده كرديم كه چطور دختر و پسر ها باهم بازى ميكردند و شاد و خرامان بودند.

براى نهار ماهي و سبزيجات با سيب زميني مخصوص آنها را خورديم.

بعد از نهار در جشن سنتي بزرگ محلي اين شهر شركت كرديم. دوست ما براى من و همكارم لباس مخصوص اين جشن را خريده بود كه آورد و بما هديه كرد. جشني بود كه در آن ترقه و فشفشه هوا ميكردند و به شادى مشغول بودند و همه به همديگه لبخند ميزدند. لباس پوشيدن ما براى همه مردم بسيار جالب و در خور توجه بود. همه تا ما را در آن لباس ميديدند جلو أمده و ميگفتند چقدر اين لباس به ما مياد.

اين جشن چندين ساعت طول كشيد و از أن چند فيلم هم گرفته ام كه خواهيد ديد.

بعد از جشن بخانه آمديم . خانم دوست ما ميخواست بره براى ما غذا بياره من گفتم نه لازم نيست ، ما ميوه و نان مخصوص و نوشيدني هاى سرد و گرم داريم و نيازى نيست. دليل اين كار اين بود كه ما نهار خوب خورده بوديم و من احساس كردم او تمام روز هم كار كرده و هم در جشن همراه ما شركت كرده و بسيار خسته است بنابراين نيازى نيست.

بعد از آنكه آنها رفتند بين من و همكارم چند دقيقه اى بحث در گرفت بابت كارى كه من كردم و گفتم نيازى نيست غذا بياره. همكارم معتقد بود كه من نبايد ميگفتم چون به او برميخوره و فكر ميكنه كه ما غذاى او را دوست نداريم. من معتقد بودم كه اين در حالي ميتونه درست باشه كه ما امكان تهيه غذا از جاى ديگه داشته باشيم. آنها خوب ميدونن كه در اين حوالي هيچ مغازه و رستوراني پيدا نميشه كه ما غذا تهيه كنيم و گرسنه هم كه نميمانيم، پس از ديد من بعيد است كه او چنين فكرى بكنه. خلاصه من تسليم شدم و گفتم شايد حرف همكارم درست باشه و گفتم من ميتونم به دوستم زنگ بزنم و بگم جالا بعد از يكي دو ساعت ما احساس گشنگي ميكنيم و غذا لازم داريم، همكارم گفت نه ما كه گرسنه نيستيم گفتم خب پس وقتي گرسنه نيستيم غذا هم لازم نداريم. او نگران اين بود كه خلاصه خانم دوستمون ناراحت نشه.

خلاصه بحث ما با صلح به پايان رسيد و اينچنين بود امروز ما

.

جمعه هشتم دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه نان خوشمزه توست شده همراه با ماهي داشتيم. همسر دوست ما با دل و جان از ما پذيرايي ميكنه و هر روز سه وعده غذا درست كرده و براى ما مياره.

بعد از صبحانه به مهدكودك و مدرسه رفتيم و صحيت و ديدارهاى جالبي با مدير، معلمين و بچه ها داشتيم. در زنگ تفريح بچه ها خيلي خوب بازى ميكردند و همه در بازى هاى متنوع شركت داشتند هم دخترها و هم پسرها همه باهم . كلي امروز عكس و فيلم گرفتيم . تا موقع نهار در مدرسه بوديم . براى نهار غذامون پلو با خورشت مرغ و فلقل دلمه بود بهمراه سالاد با ٤ نوع سبزيجات متفاوت.

بعد از نهار به شهر رفتيم و براى اولين بار بساط اينترنت من بپا شد و تونستم چند عكس و مطلب براتون بذارم.

امروز به اينترنت كافه رفتيم كه يك مغازه كوچك نيمه تاريكي بود با چند تا كامپيوتر. عكسي از بيرون گرفتم كه خواهيد ديد.

شام امروز ما فقط ميوه و آبميوه بود چون به اين خانم مهربان گفتيم شام نبايد براى ما سنگين باشه. هندوانه خورديم و آبميوه اى كه خودش درست كرده بود از تركيب پنج ميوه مختلف

و امروز هم اينچنين گذشت

 

شنبه نهم دسامبر ٢٠١٧

امروز اصلا اينترنت نداشتيم حتي از نوع ضعيف اش

صبحانه نان توست شده همراه با مرغ داشتيم

بعد از صبحانه همكار من مشغول نوشتن يك مقاله شد و من هم مشغول خواندن كتاب. او همچنان چندين ساعت ادامه داد و من خيلي زود دست از خواندن كشيدم و بجاى آن به جمع كردن آب پرداختم. براتون بگم كه اينجا هر قطره آب بسيار مهمه. در خانه اى كه ما در آن زندگي ميكنيم يك بشكه آب، يك سطل آب و يك كاسه براى آب هست. من ديدم بشكه در حال خالي شدن هست، اين چند روزه بهش توجه نكرده بوديم. با خودم گفتم چون امروز برنامه خاصي نداريم بهتره به كار جمع كردن آب بپردازم.

قبل از اينكه ادامه بدم اول براتون بگم كه چرا امروز هيچ برنامه خاصي نداريم.

اينجا مدرسه ها هر شنبه و هر يكشنبه تعطيل هستند. بغير از اين دو روز هر روز ساعت هفت صبح هم مهدكودك و هم مدرسه شروع ميشه و ساعت چهار بعد از ظهر تموم ميشه. بچه ها با خودشون غذا ميارن و در مهدكودك و مدرسه ميخورند.

اما برگرديم به آب جمع كردن من. شيرهاى آب را در همه جاى منزل امتحان كردم ديدم از شير آب آشپزخانه قطرات پيوسته باريكي مياد ، سطل آب را امتحان كردم نشد زير شير آب قرار بدم پس بسراغ كاسه آب رفتم. كاسه را زير شير آب گذاشتم و منتظر شدم پر بشه. وقتي پر شد ، كه البته چندين دقيقه طول كشيد، بردم و در بشكه ريختم، در اين فاصله شير آب را بستم تا آب حيف و ميل نشه وقتي برگشتم و شير آب را باز كردم ديدم قطع شده منتظر شدم تا دوباره قطرات پيوسته باريك بيايند تا بتونم بكارم ادامه بدم. خلاصه بعد از چند دقيقه آمد. اين بار وقتي كاسه پر شده را بردم كه در بشكه خالي كنم، شير آب را از ترس اينكه دوباره قطع بشه ديگه نبستم، ولي بعد ديدم حيفه حتي اون مقدار كم آب از بين بره، بنابراين در فاصله مدتي كه ميخواستم برم و كاسه را در بشكه خالي كنم، يك ليوان زير شير آب گذاشتم و وقتي برگشتم ديدم ليوان داره پر ميشه ، خوشحال شدم كه من با اين روش در هر رفت و آمدم ميتونم يك ليوان آب ذخيره كنم و به اين كار مدتها ادامه دادم تا بالاخره بشكه پر شد.

وا قعا فكر كنيد ما در نروژ چقدر آب راحت دور ميريزيم و اينجا هر قطره و هر ليوان تعيين كننده است.

موقع نهار، خانم ميزبان با ظروف غذا وارد شد. نهار امروز ما چلو مرغ با سبزيجات بود.

بعد از نهار كمي با همكارم نشستيم و گپ زديم بعد او به دستشويي رفت، ناگهان با خوشحالي فرياد زد صالح از دوش حمام امتحان كردم ديدم قطرات بهم پيوسته باريكي مياد كه شايد بتونيم دوش بگيريم. ابتدا او رفت و با عجله از قطرات آب لذت برد و بمن گفت كه زود اومده بيرون تا براى منم آب بمونه. منم با خوشحالي پريدم تو حمام ولي همان قطرات هم دوباره خشك شده بودند. شير آب دوش را باز گذاشتم و بيرون حمام به انتظار نشستم ، بعد از چند دقيقه اى اين مايه حيات آمد و من دوباره لباسها را كنده و بداخل حمام رفتم ولي تا رفتم زير دوش آب قطع شد و باز منتظر شدم تا بالاخره آب حيات ظهور كرد و اين بار ديدم باريكي آب كمي پهن شده خوشحال شدم و گفتم پس حالا ميتونم شامپو بزنم. وقتي خواستم كف شامپو را از سر و تن بشورم دوباره آب قطع شد و هر چه منتظر شدم آب نيومد كه نيومد. همكارم سطل آب را با كاسه هاى مكرر آب كه در داخل بشكه بود و من امروز جمع كرده بودم پر كرد و برايم آورد. و اينچنين است وضعيت آب در اين سرزمين تشنه.

بعد از اين ماجراى آب من و همكارم تصميم گرفتيم كه خودمون بدون ميزبانان خود به شهر برويم و وقت آنها را نگيريم. چند كيلومترى پياده از جاده خاكي رفتيم تا به جاده اسفالت رسيديم.

در اينجا موتور سه چرخه ها بغير از تاكسي هاى معمولي كار تاكسيراني را بعهده دارند. راننده جلو نشسته و پشت او يك نيمكت سه نفره است. به همكارم گفتم من خيلي دوست دارم اين ماشين ها يا موتورها را سوار بشم گفت باشه براى منم جالبه. يكي از اينها خالي از جلومون رد ميشد دست بلند كرديم و گفتيم ما را بمركز شهر ببره و بچرخونه و سه ساعت بعد همينجا كه هستيم برگردونه. راننده يك جواني بود كه انگليسي اش زياد خوب نبود.

رفتيم و شهر را گشتيم تقريبا همه جا يكسان و يكنواخت بود با رنگ فقر و گرسنگي و تشنگي و آلودگي.

وقتي برگشتيم همزمان ميزبانان ما جلوى در حاضر شدند و پرسيدند ما كجا بوديم و ما شرح ماجرا گفتيم. ميزبان ما ناراحت شد به دو دليل. يكي اينكه راننده از ما بيست برابر بيشتر از حد معمول پول گرفته و ديگرى اينكه شب بدون آنها ما نبايد در شهر باشيم چون ميتونه ناامن باشه.

گفتيم باشه ديگه تنهايي هنگام شب بيرون نميريم و اينكه كرايه را بيست برابر بيشتر داده ايم اشكالي نداره برامون تجربه اى شد.

ميزبان ما با خود شام هم آورده بود. شام امشب ما ماكاروني بود همراه آن در قابلمه ديگه اى خورشتي مخلوطي از گوجه فرنگي و مرغ و گوشت بره ، و نيز ظرفي پر از سبزيجات پخته. و در كنار اينها هندوانه هم بود.

راستي يادم رفت بگم كه امروز جوراب و لباس زير هم خريديم هر جفت جوراب دانه اى ده كرون نروژ و هر شورت دانه اى هشت كرون شد. اينها را از فروشگاه معتبرى خريده بوديم بنابراين جند برابر قيمت نپرداخته بوديم.

و اين بود داستان امروز ما

 

يكشنبه دهم دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه مون شيربرنج، نهارمون خورشت مرغ با پلوى رنگي و سالاد و شاممون سبزيجات متنوع، سالاد و تخم مرغ بود.

قبل از ظهر در منزل بوديم و بكار جمع آورى آب، خواندن كتاب و نوشتن مطالب پرداختيم. همكارم و من در نظر داريم تحقيقي از مدرسه كنيم و درصورت امكان بتدريج در نشريات به چاپ برسانيم تا اين مدرسه را بيشتر بتوانيم معرفي كنيم. چندين ساعت از وقت امروزمون صرف اين شد. البته ايده اوليه آن را وقتي نروژ بوديم باهم گفتگو كرديم و چهارچوب هاى كلي آن را نوشته ايم و در اين چند روز در اينجا روزى يكي دوساعت درمورد آن بحث و گفتگو داشته و تصميم گرفته ايم كه بايد چه گروه هايي را مصاحبه كنيم، اما امروز تقريبا پنج ساعت براى اين كار گذاشتيم.

بعد از ظهر يكي از معلم ها اومد و ما را با خودش بيرون برد و چند ساعتي بيرون را گشتيم و دوباره برگشتيم خانه.

امروز از بيمارستان مدرن و مجهز شهر و از استاديوم بزرگ و زيباى شهر هم ديدن كرديم.

در عكس هاى امروز عكس يك خانم را خواهيد ديد با بچه اى كه به پشت بسته است.

اين خانم، معلم زبان فرانسه است، او يكي از معلمين اين مدرسه است ولي از كشور غنا نبوده بلكه از كشور همسايه توگو است. توگو از مستعمره هاى فرانسه بوده و بنابراين زبان كتابي و مدرسه اى اين خانم زبان فرانسه است و زبان انگليسي را هم بخوبي حرف ميزند. در مدرسه و هنگام مراسم از اين خانم عكس هاى ديگه دارم كه با اين عكس متفاوت است. عصر در اطراف خانه ، من و همكارم مشغول قدم زدن بوديم كه ديديم او با يك خانم ديگه مشغول پياده روى بودند. از او خواهش كردم كه اجازه بده همينطور كه بچه اش را به پشت بسته ازش عكس بگيرم. يك عكس تكي هم از خواهرش گرفتم كه در زير ميبينيد. اين خانم معلم فرانسوى گفت كه داراى دو فرزند است، و اين فرزند كوچك اوست كه بر پشتش بسته است.

 

 

دوشنبه يازدهم دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه مون نان مخصوص همراه با شيركاكايو و جاى زنجبيلي بود

بلافاصله بعد از صبحانه به مدرسه رفته و نزديك به هفت ساعت در اونجا بوديم و مصاحبه هاىي با دوازده نفر از دانش آموزان كلاس هاى اول تا چهارم داشتيم. و بعد از آن مصاحبه با چهار نفر از معلمين مدرسه داشتيم. سوالاتي طرح كرده و نوشته ايم و از طريق مدير مدرسه براى والدين فرستاده ايم اميدوايم كه جواب بدهند فقط ده نفر را براى اين كار انتخاب كرده ايم.

امروز حسابي خسته شديم و بعد از مصاحبه ها نيمه جان به خانه برگشتيم.

دوست ما گفت براى فردا برنامه مخصوصي در نظر گرفته اند و از من و همكارم خواستند كه هر كدوممون نفرى درحدود ده دقيقه سخنراني داشته باشيم. پرسيديم راجع به چي و او گفت راجع به نظر ما در مورد مدرسه و اين جامعه. او گفت لطفا كتبي بنويسيم و موقع صحبت كردن با خود داشته باشيم. عصر امروز ابتدا به يك پياده روى يكساعته رفتيم و بقيه را هم صرف نوشتن مطلبي كرديم كه قراره فردا در اون مورد سخنراني كنيم.

همكارم بمن پيشنهاد كرد كه چطوره يك درختي بخريم و در حياط مدرسه فردا در مراسم بكاريم و بعنوان يادبود اينجا بمونه، بسيار از اين ايده استقبال كردم و بلافاصله به دوست مدير مدرسه گفتيم كه شرايط كار را فراهم بكنه

شام امروز ما ماكاروني با سس و گوشت مرغ بهمراه سالاد و نيز هندوانه بود.

سه شنبه دوازدهم دسامبر ٢٠١٧

امروز شش صبح بيدار شديم و صبحانه حليم مخصوص با نان مخصوص خانگي كه بصورت كيك بود خورديم.

بعد از صبحانه دوست مدير ما دنبالمون اومد و ابتدا ما را بمدرسه برد تا از نزديك مقدمات كار را ببينيم.

امروز قرار ه برنامه خاصي در مدرسه برگزار بشه. همه معلين و بچه ها و والدين و سران مذهبي و محلي قراره جمع بشوند.

برطبق سنت محلي بايد براى شروع مراسم امروز از بالاترين رهبر محل اجازه رسمي بگيريم. همراه با مدير ابتدا به سراغ دستيار معاون رهبر رفتيم و از طريق كانال او پيش معاون رهبر رفتيم و بعد از طريق او رهبر ما را به حضور پذيرفت. او پيرمرد آرامي بود كه در محل رهبرى اش نشسته بود. جايگاه نشستن، سكويي بود كه او بر سكوى اول و معاون و دستيارش بر سكوى دوم مينشستند. كفش ها را در آورده و وارد شديم ابتدا همه حاضرين دربرابر او زانو زده و دعا و سرود خواندند. من و همكارم هم همراهي كرديم اما بدون كلام، چون همه چيز بزبان محلي بود.

بعد از آن رهبر به همه اجازه نشستن داد. رسم بر اينه كه براى اجازه رهبر براى صدور مجاز بودن مراسم از طرف برگزار كننده مراسم، پول نقد هم به معاون و هم به رهبر داده بشه كه مدير اين كار را كرد. ما به مدير بعدا اعتراض كرديم كه اينكه رشوه است و او گفت اين يك سنت قديمي است و همه بايد انجام بدهند. مدير ميگفت از نظر مقام و رتبه سياسي اين رهبر جايگاهي نداره ولي اينقدر پرقدرت و بانفوذ هست كه بايد همه چيز با اجازه او انجام بگيره. او حتي اينقدر قدرت داره كه تصميم بگيره و بگه يك فرد يا خانواده حق سكونت در اين كمون را دارند و يا ندارند و اگر بگويد كه ندارند ديگر بايد اون خانواده كمون را ترك كرده و به شهر ديگرى مهاجرت كنند.

رهبر هيچ انگليسي نميدانست به او گفتند كه وجود اين مدرسه و موفقيت مدير مرهون تلاش هاى همكارم و من است. رهبر از ما خوشش آمد و بما لبخند زد و از ما تشكر كرد و اجازه داد عكس دسته جمعي با او بگيريم كه يكي از دستياران اين كار را كرد بنابراين من عكس را ندارم. شايد برامون بفرستند. او دستور داد براى هر كدام ما يك عدد بادام مخصوص بياورند و آوردند و من هر كارى كردم با دندانهاى جلو بشكنم نتونستم همكارم هم نتونست ولي مدير براحتي تونست. من دندانهاى عقب را بمدد گرفتم ولي بعد از گاز زدن ديدم مزه اش خيلي خيلي خاص و تقريبا غيرقابل قورت دادن است، تكه گاز زده را در دهان و بقيه را در جيب شلوار قايم كردم. همكارم هم حال و روز منو داشت و نتونست بخوره. بالاخره جناب رهبر اجازه برگزارى مراسم را صدور كرد و ما با او دست داده و از او خداحافظي كرديم. هنگام خداحافظي دست مرا در ميان دو دستش نگه داشت و جمله اى گفت از مدير پرسيدم چه ميگويد ؛ مدير گفت كه رهبر ميگويد من چشمام خيلي خيلي كم سو است و نميتونم خوب ببينم و چهره شما را ببينم. كاش ميشد تو و دوست همكارت منو باخودتون ببريد تا چشم منو درمان كنيد، تا من فكر كنم چه جوابي بدم همكارم جواب داد ما كه خودمون نميتونيم ببريم ولي اگه اومدى خودت به نروژ و بخانه ما خوش آمدى.

لازم است بگويم كه اين رهبر مذهبي نبوده بلكه رهبر قومي است.

دوباره بمدرسه برگشتيم همه جمع شدند معاون رهبر و دستيار او هم آمدند. همه بچه ها و معلمين و تعدادى از والدين و سران مذهبي و محلي بتدريج حضور پيدا كردند.

مراسم بسيار خوبي بود قراربود سه ساعته بشه ولي بيش از چهار ساعت طول كشيد. مراسم در حياط مدرسه برگزار شد. مدير به همه بويژه به رهبران محلي و مذهبي و بمن و همكارم خوش آمد گفت و سخنراني مفصل و باهيجان و پرشورى داشت و عمده سخنان او مربوط به بيش از شش سال اقامت او در نروژ و نقش همكارم و من در زندگي فردى، تحصيلي و اجتماعي اختصاص يافت. سخنان او شور و حال خاصي بمراسم بخشيد او ميگفت تازه به نروژ رفته بودم و دانشجوى صالح و اسوين شده بودم، صالح اولين كسي بود كه دست مرا گرفت و قدم بقدم با من همراه شد و مرا با محيط دانشگاه و محيط نروژ آشنا كرد. و اسوين كسي بود كه دو سال در خانه خود بمن جا داد و بعد در نوشتن پايان نامه فوق ليسانس من بعنوان سوپروايزر كمك بزرگي بمن كرد. صالح پول بزرگي همان ايتداى فكر درست كردن مدرسه در اختيار من قرار داد و بمن جرأت داد تا بتونم ايده ايجاد مدرسه را بواقعيت تبديل كنم. اسوين و صالح بعد ها كم كم و بمرور هم از جيب خود و هم از طرف دوستان و خانواده هاى خود همواره بما كمك كرده اند تا اين مدرسه بتونه اينطورى باشه كه امروز هست.

خلاصه خيلي از ما سپاسگزارى، كرد و قدرداني خود از كمك هاى نقدى و معنوى ما را در حضور همه حضار با حرارت و شور فراوان بازگو كرد.

بعد گروه رقص دخترهاى مدرسه و بعد گروه رقص پسرهاى مدرسه آمدند و رقصيدند. بغير از مدير كل كه دانشجوى سابق ما هست، مدير بخش دبستاني مدرسه هم سخنراني كرده و گزارشي از مدرسه به حاضرين داد. او گفت كه ساخت اين مدرسه چند سالي طول كشيد و هنوز بازهم ادامه دارد ولي بطور رسمي در سپتامبر ٢٠١٤ با ٩ دانش آموز افتتاح شد و امروز بيش از ٢٤٠ بچه در مقطع مهدكودك و دبستان در اين مدرسه مشغول هستند.

لازم به تذكر است براى كساني كه كلبه دوستي را ميشناسند، كلبه دوستي هم در سپتامبر ٢٠١٤ همزمان با افتتاح اين مدرسه درست شد.

من و همكارم هم هر كدام يك سخنراني هفت هشت دقيقه اى داشتيم و از ارتباطمون با مديركل مدرسه از جامعه محلي تامالي و از اين مدرسه صحبت كرديم كه فيلم سخنراني خودم رو اينجا در اين آلبوم كشور غنا قرار ميدم.

ابتدا من سخنراني كردم و بعد همكارم و بعدش رفتيم اون درخت يادبود را كه يك درخت مانگو بود در حياط مدرسه كاشتيم.

همكارم در سخنراني اش گفت كه او و من باهم اين تصميم را گرفته ايم و بعد استعاره هاى جالبي بكاربرده و درخت و علم را باهم مقايسه خوبي كرد.

او گفت:

براى اينكه يك درخت بتواند به ثمر بنشيند و ميوه دهد نياز به حداقل سه فاكتور مهم دارد: خورشيد ، آب و زمين.

استعاره اى كه در اين سه مورد بكار برد اينچنين بود كه خورشيد براى بچه هاى مدرسه ، داشتن عشق و مراقبت است . آب را مظهر پروسه آموزش و يادگيرى دانسته كه به تحصيل علم و دانش منجر ميشود ، و بالاخره زمين را مظهر ارتباطات انساني و طبيعي و محيطي دانست.

درختي كه براى اين كار خريده و كاشتيم درخت مانگو بود كه يك درخت و ميوه سنتي در اين كشور ميباشد.

خلاصه مراسم بسيار خوبي بود و همه راضي و خوشحال و شاد مدرسه را ترك كرديم.

بعد از مراسم ابتدا رفتيم كمي استراحت كرديم تا نهار حاضر بشه. امروز بخاطر مراسم نهار را دير خورديم . نهار امروزمون پلو و حبوبات و خورشت مرغ بود.

بعد از نهار من و همكارم در حوالي منزل به پياده روى رفتيم. همينطور كه ميرفتيم هم چاهي كه مردم از آن آب ميارن رو ديديم، و هم اينكه ديديم در فضاى آزاد چند تا بچه همراه با يك معلم تخته سياهي دارند و معلم درس ميدهد و بچه ها باصداى بلند تكرار ميكنند. به همكارم گفتم بيا بريم جلوتر و ببينمشون. او گفت شايد خوششون نياد گفتم تو پشت سر من بيا.

رفتيم جلو معلم آمد جلوتر و عصر بخير به انگليسي گفته و بما خوش آمد گفت. ديديم خوب انگليسي حرف ميزنه. فهميديم اينجا كلاس آموزش خوندن قرآن به زبان عربي است. اين مردم اصلا زبان عربي بلد نيستند ولي اين بچه ها و يا بهتر بگيم والدين اونها مسلمان هستند و بنابراين بچه ها كلاس آموزش خواندن قرآن دارند. چيزى كه جالبه اين بود كه دختر و پسر باهم بودند و هيچ فرق و پرده اى ميان آنها نبود. معلم گفت اگه مايل باشيم ميتونيم با بچه ها عكس بگيريم و ما هم با كمال ميل پذيرفتيم. بعد معلم ما را به خانه خودش برد و بما نشان داد كه به پرورش مرغ مشغول است و مرغداني خود را هم بما نشان داد؛ پرسيديم آيا بچه ها به همين مدرسه دوست ما ميرن و او گفت كه نه يه مدرسه دولتي محلي ميرن. در آخر اين آقا معلم از ما درخواست كرد كه براى آموزش قرآن خواني او يك اطاق در مجاورت خانه اش درست كنيم كه ما گفتيم روى اون فكر ميكنيم ببينيم اصلا همچون كارى در توان ما هست يا خير.

از مدرسه دولتي گفتم يادم اومد امروز با يك معلمي صحبتي داشتم و او ميگفت در مدارس دولتي بين پنجاه تا هشتاد دانش آموز در هر كلاس درسي هست و فقط با يك معلم براى هر كلاس.

بعد بخانه برگشتيم. شام امروز ما ساده بود، شيركاكايو با نون و كره و عسل.

بعد از شام با همكارم اين روز را باهم مرور كرديم و هر دو بسيار راضي و خرسنديم.

حالا او خوابيده و من مشغول نوشتن اين مطلب.

از روزى كه به اين كشور اومديم تا به امروز فقط روز جمعه چند ساعت اينترنت داشتيم كه اونم با كلي زحمت و تلاش مدير و نيز فرد متخصصي كه كارمزد ميگرفت و كار ميكرد انجام شد، و بعدش ديگه حتي براى يك لحظه هم اينترنت نداشتيم.

چهار شنبه ١٣ دسامبر ٢٠١٧

امروز صبح ساعت شش بيدار شديم ابتدا صبحانه خورديم. صبحانه امروز نان توست شده بهمراه تخم مرغ و چاى زنجبيلي بود.

بعد از صبحانه ابتدا بمدرسه رفتيم بعد براى يكساعتي به بازار رفتيم تا تلفن و اينترنت من را درست كنند، فعلا بطور ناقص تلفن درست شده و از اينترنت هم فقط واتس آپ قابل استفاده است.

امروز بقيه كار مصاحبه با معلمين و دانش آموزان را انجام داديم و تقريبا همه روز ما را گرفت طوريكه براى نهار نتونستيم بياييم خونه و غذامون رو آوردند در دفتر مدرسه خورديم.

مصاحبه با دانش آموزان شامل ١٢ دانش آموز بود. در آخر هر مصاحبه مدير بخش دبستان به ابتكار خود از هر بچه اى كه براى مصاحبه اومده بود ميپرسيد خب در آخر مصاحبه آيا حرف ديگه اى با صالح و اسوين داريد، بعضي ميگفتند نه و اكثريت از ما تشكر ميكردند و اما يكي از آنها كه يك دختر كلاس سوم بود و ميخواست وقتي بزرگ شد ژورناليست بشه تا كشورش رو به دنيا و دنيا را به كشورش بشناسونه، او گفت تقاضايي از من و اسوين داره و اون اينكه هزينه تحصيل او را براى هميشه تأمين كنيم تا بتونه به آرزوش كه همون ژورناليست بودن هست برسه. دوست و همكارم گفت من و صالح روى در خواست تو حتما فكر خواهيم كرد ولي قولي نميتونيم بدهيم.

و اما نهار امروز ما پلو ى رنگي سبزى دار همراه با مرغ سوخارى بود و شام ما ميوه پوپا با نان و عسل و كره و چاى زنجبيلي بود.

عصر در خانه استراحت كرديم تا خستگي روز را از تن بدر كنيم.

پنج شنبه ١٤ دسامبر ٢٠١٧

امروز آخرين روز مدرسه است. از فردا همه معلمين و دانش آموزان تعطيلي دارند تا دوم ژانويه ٢٠١٨

امروز صبحانه شيربرنج نهار و شام ماكاروني و مرغ و سبزيجات خام و پخته خورديم.

يك جلسه يك ساعته با مديران و معلمين مدرسه داشتيم چرا كه از امروز بعدازظهر تعطيلاتشون شروع شده. جلسه خوبي بود، عكس هايي گرفتيم و صحبت هايي هم ما و هم اونا كرديم و بعدشم خداحافظي كرديم.

قرار شد دو روز ديگه اينجا باشيم و بعدش بريم يك شب در آكرا پايتخت باشيم و اونجا را هم ببينيم. اما عصر متوجه شديم تا چند روز هيچ جاى خالي در هواپيما بطرف آكرا نيست و بنابراين مجبوريم كه با اتوبوس و در جاده هاى بد پر پيچ و چاله بريم

عصر امروز دوست ما و خانمش اومدن و ما رو به يك دبيرستان بردند. يك دبيرستان شبانه روزى بود كه توش هم دخترها بودند و هم پسرها، منتهي هركدوم خوابگاه جداگانه اى داشتند. محوطه دبيرستان بسيار بزرگ بود ، ولي حالت يك دهكده غيرمدرن ابتدايي داشت. دو دختر اين دوست ما در اين مدرسه دانش آموز هستند. بچه ها فقط در تعطيلات رسمي طولاني اجازه دارند كه به خانه هاى خودشون بروند، و گرنه بايد هميشه اينجا بمونند، حتي در تعطيلات آخر هفته.

دوست ما با مدير مدرسه هماهنگ كرده و اجازه گرفته بود كه ما امروز وارد محوطه مدرسه بشيم و دخترهاى دوست ما هم بيان تو محوطه و همديگه رو با حضور يكي از مسيولين دفترى مدرسه ببينيم.

دو دختر نوجوان ناز هفده ساله اومدن، انگليسي رو روان حرف ميزدند. بگرمي و با احترام زياد با ما روبرو شدند و گفتند كه ما را خوب ميشناسند و عكس ما رو هم بارها ديده اند. خيلي بر پدر و مادرشون ميباليدند و احساس غرور ميكردند. يكيشون گفت كه ميخواد دكتر بشه و اون يكي هم گفت كه ميخواد داروساز بشه. از ما راجع به بچه هامون پرسيدند و من عكس دخترها و نوه هام رو نشونشون دادم و همكارم هم همينطور. باهم عكس گرفتيم و خداحافظي كرديم. هر دو سال دوم دبيرستان بودند. گفتند تعطيلات اونها از ٢٢ دسامبر شروع ميشه.

اين مدرسه بيش از دو هزار دانش آموز داره. پرسيدم جند معلم، گفتند نود نفر معلم. در محوطه مدرسه ديديم پسرها مشغول فوتبال و پينگ پونگ بازى كردن بودند و دخترها يا قدم ميزدند يا لباس هاى شسته شده شون را بر روى طناب پهن ميكردند. و در محوطه همچنين حدود بيست گوسفند و بز مشغول چريدن بودند.

پرسيديم اين بز و گوسفندها مال كيه؟ مسول دفترى مدرسه گفت كه مال اونه، گفتم يعني خونه شما اينجا نزديكه؟ گفت او و خانواده اش اصلا در مدرسه زندگي ميكنند. بلافاصله آورد يك دختر تقريبا دو ساله و يك پسر تقريبا چهارساله اش را بما معرفي كرد و به اونا گفت كه با ما دست بدن و خودشون رو معرفي كنند، البته دختره بيشتر با اشاره اين كار را كرد.

بعد از مدرسه، دوست ما و همسرش ما را به بيرون دانشگاه شهر بردند و از بيرون دانشگاه را ديديم. دانشگاه بزرگي بود و دوست ما ميگفت تقريبا همه رشته ها را دارد.

در برگشت رفتيم بنزين زديم و قيمت بنزين هم دستمون اومد، ليترى تقريبا معادل ده كرون نروژ.

در راه پرسيدم حقوق ماهيانه يك معلم معمولي مدرسه ابتدايي چقدره گفتند تقريبا معادل دو هزار كرون نروژ، و اگه معلمي مدارك بالا داشته باشه و سابقه كارش هم زياد باشه اين رقم بالاتر و بالاتر ميشه. پرسيدم آيا معلمين با اين حقوق زندگيشون تأمين ميشه؟ گفتند بله ولي خب براى پس انداز خيلي نميمونه، ميتونه از بانك وام بگيره و با وام خونه درست كنه و ماشين بخره. اينجا خريد خونه حاضرى زياد معمول نيست، معمولا هركس خونه خودش رو خودش درست ميكنه و دوروبرى ها هم بهش كمك ميكنند.

و اينم امروز ما

جمعه ١٥ دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه نان توست با مرغ و چاى و كاكايو، و نهار و شام پلو با مرغ و سس داشتيم.

بعد از صبحانه رفتيم كه باغ وحش را ببينيم، وقتي برگشتيم پشيمان بوديم كه چرا اين كار را كرديم.

اولا رفت و برگشتمون يازده ساعت طول كشيد و فقط يك ساعت در باغ وحش بوديم

دوما فقط چند تا فيل و بچه آهو و گراز وحشي ديديم و نه هيچ حيوان ديگه اى

سوما راه طولاني و خسته كننده بود كه بيشتر توضيح ميدم.

چهارما ، هزينه باغ وحش و اياب و زهاب خيلي گرون بود. هزينه اياب و زهاب و باغ وحش امروز براى ما معادل هزاروپونصد كرون تموم شد كه واقعا ارزشش رو نداشت.

اول با ماشين دوستمون نيم ساعت طول كشيد تا به ترمينال اتوبوسراني رفتيم، بعد او همونجا ماشينش رو پارك كرد و سوار ميني بوس بسيار قراضه اى شديم كه كف و سقف و درش پر از سوراخ و شكاف بود و صندلي هاى چرم هم همه پاره شده. يكساعت اين سفر طول كشيد تا به گفته دوستمون به نزديكي هاى پلي رسيديم. گفتند از ميني بوس پياده بشيم چون پل در دست تعمير است. از آنجا سوار موتورسه چرخه بارى شديم. دوستم و خانمش، همكارم و من و يك پدر و دختر آلماني. راجع به اونا بعدا كمي ميگم.

وقتي از ميني بوس پياده ميشديم موتوررسواران با انواع آن بطرف ميني بوس هجوم آوردند تا مسافرها را از آن خودشون كنند. مسابقه سختي بين اونها بود، بر سر اينكه مسافرهاى ميني بوس به كي برسه.

از موتورسه چرخه بارى پياده شديم و كمي پياده رفتيم تا به اونطرف پل رسيديم.

دوباره رقابت برسر مسافرها نمايان شد و اينبار بين تاكسي ها و ميني بوس ها.

بالاخره يك تاكسي كرايه كرديم كه ما رو ببره و برگردونه جلوى همين پل و معادل پونصد و پنجاه كرون نروژى از ما بگيره.

چون در تاكسي جا نبود بنابراين پدر و دختر آلماني با يك تاكسي ديگه اى رفتند. اونها ميگفتند قراره در جوار باغ وحش خانه اى اجاره كنند و يك شبانه روز اونجا بمونند. بخصوص دختر خيلي به محيط زيست علاقمند بودند. انگليسي را بخوبي حرف ميزدند و همكار من هم كه كمي آلماني بلده، كمي هم با اونا آلماني صحبت كرد.

دختره يك دختر بسيار جوان ناز و خوبي بود، گفت كه سال آخر دبيرستان هست و با پدرش براى تعطيلات به كشور غنا آمده اند. او از رابطه ما چهارنفر پرسيد و دوست غنايي ما گفت كه وقتي در نروژ دانشجو بوده، من و همكارم استادان او بوديم. دختره بيشتر علاقمند شد و بيشتر پرسيد، كه ضرورتي نداره من همه چي رو توضيح بدم. اما چيزى كه در اين دختر خيلي جالب بود اين بود كه ميگفت براى سال ديگه كه قراره دانشگاه رو شروع كنه ميخواد در رشته حقوق درس بخونه و وكيل بشه، و با شغل وكالت براى محيط زيست تلاش كنه تا دنياى بهترى براى انسانها ساخته بشه.

بهرحال با تاكسي بطرف باغ وحش حركت كرديم، راننده گفت دربين راه يك سنگ معجزه است كه ميتونه ما رو ببره اونجا و نشونمون بده.

رفتيم دو تكه سنگ چسبيده بهم بود و ديگر هيچ، اما براى مردم حالت تقدس پيدا كرده بود. براى ديدن سنگ بايد از كانال يك پيرمردى رد ميشديم و او هم طلب پول كرد. پيرمرد ميگفت حدود هزارسال پيش در اين منطقه بين دو قبايل جنگ سختي در گرفته و اين سنگ معجزه كرده و به رهبر اين منطقه كمك كرده تا در جنگ پيروز بشه. بعدا سه بار در مقطع مختلف سنگ را از اينجا به جاى دورى منتقل كرده اند ولي بلافاصله ديده اند سنگ از جاى جديد كنده شده و دوباره به جاى اولش برگشته. بهرحال بگذريم.

بالاخره به باغ وحش رسيديم براى اينكه فقط به محوطه وارد بشيم معادل چهارصد كرون از ما گرفتند. بعد از اينكه وارد شديم گفتند كه بايد سوار ماشين هاى مخصوص آنجا شده و ماشيني كه با اون اومده بوديم رو همونجا پارك كنيم. براى سوار شدن به ماشين هاى مخصوص كه صندلي روى سقف ماشين داشت تا بشه از اون بالا حيوانها را ديد، بايد اين ماشين را كرايه كنيم و كرايه آن براى هر ساعت معادل سيصد كرون نروژى ميشد. چاره اى نبود قبول كرديم ولي همونطور كه قبلا گفتم بجز چند تا فيل و آهو و گراز وحشي، ديگه هيچ حيوون ديگه اى نديديم. مسيولين ميگفتند چون خورشيد شديد ميدرخشه و هوا 37 درجه بالاى صفر است حيوونا ميرن قايم ميشن. ولي اول صبح خيلي ميان بيرون. اين پارك يك پارك جنگلي خيلي بزرگي است با خيلي خيلي حيوونهاى زياد و متنوع. با ماشين ميگردى تا حيوونا رو ببيني.

مسير برگشت هم مثل همون مسير رفت بود.

راننده تاكسي در جلوى ماشينش هم پرچم كشورش رو زده بود و هم پرچم امريكا را. همكارم به اوگفت اگه پرچم امريكا رو جلوى ماشين داشته باشه حاضر نيست با اون ماشين بره، راننده هم قبول كرد و پرچم امريكا را برداشت.

در بين راه همكارم گفت كه اسپرى پشه كش ما داره تموم ميشه و بايد يكي ديگه بخريم گفتم ما كه فردا ميخواهيم با اتوبوس بريم پايتخت، ديگه لازم نداريم، ولي قبول نكرد گفت مالاريا ميگيريم خطرناكه، دوستمون جايي نگه داشت و اسپرى خريديم و بعد اومديم خونه.

همسر دوستمون گفت كه او ميره ترتيب شام رو بده، و من و همكارم هم بريم خونه مون اسپرى رو بزنيم و بعدش چند دقيقه اى بيرون بمونيم بعد دوباره بريم تو ، تا حشره ها بميرند. همكارم زياده روى كرد و تمام اسپرى بزرگ را در فضاى خانه پخش كرد طوريكه حالت خفگي به آدم دست ميداد، رفتيم نيم ساعتي قدم زديم و برگشتيم هنوز حوب نشده بود، يكربع هم تو حياط نشستيم تا خوب بشه، اما نشد. دوست همكارم اومد با ظرف شام و تعجب كرد كه ما تو حياط نشسته ايم. وقتي ماجرا را فهميد اول كلي خنديد و يعد گفت حداقل يكربع وارد خونه نشيم.

خلاصه بعدا از نيم ساعت ديگه رفتيم تو هرچند بو رفته بود اما نه كامل، بهرحال قابل تحمل بود

و اين بود امروز ما

شنبه ١٦ دسامبر ٢٠١٧

و يكشنبه ١٧ دسامبر ٢٠١٧

امروز صبحانه نان مخصوص با شيربرنج داشتيم

ساعت ده و نيم صبح رفتيم مدرسه آخرين عكس ها را گرفتيم و از درختي كه به نشانه يادبود، من و همكارم كاشته ايم بازديد مجددى كرديم.

ساعت يازده به منزل دوستمون رفتيم و اونجا نهار خورديم، ماكاروني، گوشت گاو و مرغ، سس، سبزيجات پخته و خام. از خونه شون خوشم اومد. امروز از ساعت هشت صبح تا چهاربعدازظهر همه جا برق قطع است، علت را پرسيديم گفتند بخاطر كانالهاى جديد سيم كشي برق.

ساعت يك بعدازظهر همسر دوستمون، من و همكارم و دوستم را به ايستگاه اتوبوس رسوند. با اينكه از قبل بليط تهيه كرده بوديم باز هم بابت هر چمدان معادل سي كرون پول گرفتند. علت؟ براى اينكه مسير اتوبوس از همون مسير ديروزى ما بود كه به پارك جنگلي حيوانات رفتيم، و براى انتقال بارها از اتوبوس اينور پل به اونور پل بايد اين هزينه را ميپرداختيم.

در بين راه من سعي بسيار كردم تا با جشن شب يلداى كلبه دوستي در ارتباط شده و بطور مجازى در جشن شركت كرده و در اين شادى و اتحاد و مهرباني سهيم باشم. خط اينترنت و تلفن بسيار مشكل داشت و بنابراين فقط يك ارتباط كوتاهي شد.

بعد از چند روز كه وارد غنا شده بوديم، دوست ما براى ما سيم كارت غنا را خريد، و وقتي داشتم عوض ميكردم، سيم كارت نروژى من شكست و خراب شد ، و بنابراين نميتونستم با سيم كارت نروژ زنگ بزنم، و مجبور بودم با سيم كارت غنا براى كلبه دوستي تلفن كنم كه خط تلفن بسيار ضعيفي بود بنابراين نتونستم با كلبه دوستي در تماس باشم و فقط به يك پيام كوتاه دو سه جمله اى خلاصه شد.

در بين راه اتوبوس توقف كرد و گفتند هر كي ميخواد بره دستشويي. اما دستشويي نبود همه مردان رو به ديوار مخروبه اى ايستاده و آب هاى اضافي كه خورده بودند نثار ديوار مخروبه كرده و ديوار را هم سيراب كردند. ديدم زنها هم به قسمت دورترى از ديوار راهي بودند. اين اتفاق سه بار انجام شد ولي يكي از مورد ها توالت وجود داشت البته بدون آب و دستمال، ولي البته بايد پول ميپرداختيم.

بعد در شهر كيورماسي كه دومين شهر كشور غنا است و سه ساعت و نيم تا پايتخت فاصله دارد توقف نيم ساعته داشتيم. اين شهر هم مثل شهر تامالي بسيار در فقر بود و نشان زيادى از بهداشت نبود.

مردم در غنا هر جا كه باشه و هر آشغالي كه دستشون باشه همونجا ميندازند بدون هيچ مكثي. از دوستمون پرسيدم چرا مردم رعايت نميكنند؟ و او گفت چون دولت سيستم آشغال جمع كني درستي نداشته و خيلي كم ظرف اشغال عمومي پيدا ميشه، خب مردم چه كنند؟ گفتم آره ولي مردم هم بي تقصير نيستند.

خلاصه اين سفرمون با اتوبوس با حساب كردن گذر از پل درحال تعمير و ديوار خيس كني ها و توالت و توقف در دومين شهر، در مجموع پانزده ساعت و نيم طول كشيد. و ما نزديكي هاى ساعت پنج صبح به ترمينال اتوبوسراني شهر آكرا در غنا رسيديم.

در ترمينال يك ساعت نشستيم تا بقول دوستمون خيابونها امن تر بشوند. او ميگفت خلافكاران از كشورهاى مختلف افريقايي مشغول دزدى و خلاف هستند و امن نيست كه آدم شبانه بيرون باشه. بالاخره بعد از اون يك تاكسي گرفتيم معادل دويست و سي كرون نروژى داديم و به هتلي كه برادر دوستمون برامون سفارش داده بود رفتيم. هتل يك بخش مدرن ترى از همون هتلي بود كه هنگام ورود به غنا در آنجا اطراق كرديم. هر كدوممون اتاق سوايي گرفتيم، ديديم از شير آب ، آب ضعيفي مياد، از فرصت استفاده كرده و پريدم زير دوش. بعد كمي به صفحه فيس بوكي كلبه دوستي اومدم و بعدشم حدود دو ساعتي خوابيديم كه بعد بيدارمون كردند كه صبحانه حاضره.

اينجا در پايتخت وضع اينترنت بهتره، اما نه خيلي خوب. همونطور كه در گزارش اولين روز ورود نوشتم، اين هتل در شهر تما قرار داره، مثل فاصله تهران و كرج، نسبت به آكرا.

رفتيم به رستوران هتل و ديديم برامون غذا روى ميز حاضر كرده اند، براى هر كس چند تكه نان سفيد، ظرف ريزى از كره و ظرف ريز ديگرى از مربا، مقدارى لوبيا پخته شده، دو عدد تخم مرغ نيمرو، يك ليوان آب ميوه و دو بسته نسكافه و دو بسته شير و يك قورى آب داغ گذاشته اند. هزينه اين غذا براى هر نفر معادل هفتاد كرون نروژ شد.

بعد از صبحانه يك تاكسي گرفتيم بطرف مركز شهر آكرا، قصدمون اين بود كه به يك موزه اى برويم. وقتي از تاكسي پياده شديم كه ماشين ديگه اى بطرف موزه بگيريم گفتند كه رفت و برگشت حدود هفت ساعت طول ميكشه، من گفتم من ترجيح ميدم تو شهر بچرخم تا اينكه هفت ساعت را تو راه باشم. همكارم اصرار داشت كه ميخواهد برود موزه، گفتم باشه شما دوتا برويد موزه، منم پايتخت گردى ميكنم. دوستم گفت نه ممكنه خطرناك باشه. گفتم نه من در كشورهاى مختلف اين كار را كردم و من ترجيح ميدم كه زندگي روزمره امروزى مردم رو ببينم تا برم موزه ببينم. خلاصه تونستم متقاعدش كنم. اونا رفتند و من موندم و مشغول گشتن در شهر. واقعا چيز جالبي نديدم، همون رنگ غيربهداشتي و محروميت را كه در جاهاى مختلف غنا ديده بودم، امروز در خيابانهاى پايتخت ديدم، البته چند تا خيابان تميزتر و بزرگترى هم بود، ولي فضاى عمومي همون بود كه جاهاى ديگه ديدم. دستفروش ها در طول و عرض خيابانها مشغول داد زدن بودند براى فروش جنس هاشون. و من تنها غريبه شهر انگار بودم. در تمام مدت چند ساعت گشت در شهر فقط يك بار يك مرد و يك بار هم دو زن سفيد را از دور ديدم. و چون دست فروشها منو غريبه ميديدند همه دستمو ميگرفتند تا جنسشون رو بمن بفروشند.

دوستان من ساعت شش زنگ زدند و گفتند كه اول كه قرار بوده ساعت شش برسند حالا ميبينند كه نميتونند قبل از ساعت هشت و نيم برسند. دوست ما تأكيد كرد كه شب در خيابون نمونم و منم به سالن انتظار اتوبوسراني شهر پناه آورده و منتظر آنها شدم.

چندين ساعت در اونجا موندم تا اونا ساعت نه شب رسيدند، البته خبر دادند كه در ترافيك گير كرده اند.

وقتي منتظر نشسته بودم يك زن ميانسالي اومد و گفت صندلي ها راحت نبوده و به پاها و كمر او فشار ميارن، از من پرسيد ميتونه كنار من روى كف زمين نشسته و پاهاش رو دراز كنه؟ گفتم از نظر من اوكي هست ولي اگه او راحت نيست من ميتونم برم جاى ديگه اى بشينم. گفت نه همينجا بمون. بعد از چند دقيقه نشستن او تبديل به دراز كشيدن شد، و فورى هم خوابش برد. انگار او بمن و من به او پناه برده بوديم.

بالاخره دوستان من آمدند و ما رفتيم. ابتدا يك تاكسي گرفتيم تا مركز شهر تما. بعد برادر دوستمون اومد ما را با ماشين خودش به هتل آورد. چون يكشنبه بود و همه جا تعطيل، بنابراين هيچ جا غذايي نبود بخريم. برادر دوست ما از خونه اش غذا آورد و ما ساعت يازده شب غذا خورديم.

اين كشور ثروت زيادى داره اما درست از منابع استفاده نميشه، كمي نفت دارند، معادن الماس و طلا و چيزهاى ديگه دارند ولي چيني ها يه جورى سوارند، قهوه و كاكايو دارند ولي نستله سويس انحصارش رو در دست داره، درختان بزرگي براى صادرات چوب و تهيه كاغذ دارند، زمين ها و دشت هاى وسيع و گسترده دارند ولي آب ندارند.

اولا تقسيم غيرعادلانه ثروت در جهان، فقر را اينجا گسترده تر كرده و ثانيا تقسيم غيرعادلانه ثروت و امكانات و تبعيض بين جنوب و شمال كشور.

پايتخت كشور در جنوب قرار دارد با بيشتر امكانات، و شهر تامالي در شمال قرار دارد با محدودترين امكانات. از هر پنج نفر در كشور غنا، يكيشون مسلمون هست و اكثر اونها در شهر تامالي در شمال كشور، يعني در منطقه محروم تر كشور زندگي ميكنند. همين يك پنجم جمعيت ولي در هر خيابان براى خودشون مسجد ساخته اند. ديروز در مسير پارك جنگلي حيوانات، يك ده كوچكي ديديم كه خونه هاشون بسيار محقر و از خشت وبا سقفي از چوب معمولي حالت پرچين بود. اما همين ده يك مسجد زيبا و تقريبا بزرگي داشتند. پرسيدم آيا اين مردم محروم چطورى تونستند هزينه اين مسجد را بپردازند. گفتند دولت عربستان سعودى براى مردم بطور كاملا مجاني درست كرده و بهشون تقديم كرده. ميگفتند كشورهاى مختلفي به شيوه هاى مختلف اينجا در فعاليت هستند هم براى تجارت هم براى غارت هم براى كمك. دوستم ميگفت چندين نهاد از ايران هم اينجا بوده و براى مردم مسلمان فقير ايجاد شغل كرده است. او ميگفت مردم از اين كارهاى ايران خشنودند. او همچنين ميگفت شنيده، ولي خودش مطمين نيست، كه ايران يك دانشگاه بزرگ اسلامي خصوصي در پايتخت ساخته كه در آن از همه دين ها و قومهاى مختلف دانشجويان مشغول تحصيل هستند.

يك دانشگاه مذهبي هم براى تحصيل در سطح عالي ، ولي رشته مسيحيت، توسط دولت امريكا براى تحصيل مسيحيان در پايتخت وجود دارد.

اگر خلاصه منابع اين كشور درست سازماندهي و تقسيم شود، اين كشور ميتواند يك كشور تقريبا مرفهي باشد.

متأسفانه انگار مردم هم يه جورى استعمار در خونشون جارى است و ولشون نميكنه، جواناني را ميبيني كه شلوارك هايي با پرچم امريكا ميپوشند، فيلم هاى امريكايي محبوب مردمند، پرچم امريكا را جلوى شيشه ماشينشون آويزان ميكنند، مدرسه هاشون با افتخار همون كتابهاى سفيدپوست ها را تدريس ميكنند بدون اينكه بچه ها هويتي همسان با عكس ها و مطالب مندرج در كتابهاى درسي داشته باشند. يه جورى انگار اين مردم مغضوب شدگانند و رهايي را در تقليد از مغضوب كنندگان دانسته و سعي بر آن دارند كه به شكل مغضوب كننده ها دربيايند.

دو شنبه ١٨ دسامبر ٢٠١٧

 

دوشنبه صبح مثل روز قبل مثل همون صبحانه ديروزى برامون صبحانه سرو شد. بعد از صبحانه رفتيم بانك تا براى تسويه هتل پول به اندازه كافي داشته باشيم. هتل سيستم ويزا كارت نداشت . عابر بانك ها هم بيشترشون ويزا كارت غير غنايي را قبول نميكرد و بايد ميگشتيم تا بانكي پيدا كنيم كه عابر بانك اش ويزا كارت خارجي هم قبول ميكرد.

بعد از آن من چون ديدم در نزديكي هاى هتل، البته با تاكسي حدود بيست دقيقه راه، يك ساحلي است، به دوستان (نروژى و غنايي) پيشنهاد كردم كه به ساحل برويم و شنا كنيم. دوست غنايي ما خيلي آدم محتاطي است و تا من پيشنهاد دادم گفت نه، ميتونه دريا خطرناك باشه، گفتم نه براى چي؟ دوست و همكار نروژى از پيشنهاد من بسيار استقبال كرد و تونستيم دوست غنايي خود رو متقاعد كنيم. خلاصه رفتيم و سه ساعت و نيم در ساحل بوديم و خيلي خيلي لذت برديم. آب گرم با تابش مستقيم خورشيد و گرماى ٣٧ درجه حالمون را حسابي جا آورد. حتي دوست غنايي هم خيلي لذت برد و همه موافق بوديم كه بهترين كار ممكن را انجام داديم. موج هاى تند و زيبا مي آمدند و ما خود را با عشق و علاقه در آغوش موج ها پرتاب ميكرديم. موج ها ما را با گرمي در آغوش ميگرفتند و گاه براى اينكه هيجان و شادى ما را بيشتر كنند، ما را به اطراف پرت ميكردند. موج ها هرچند ميغريدند و باشتاب بسوى ما مي آمدند، اما پشت غرش و شتابشون، مهرباني و نشاط بود. انگار ميخواستند در مهمان نوازى سنگ تمام بگذارند و بر لبان ما لبخند شادى بنشانند. قدم زدن بر روى شن هاى بالطافت ساحل ، خود به تنهايي ميتوانست بهترين لحظه ها را براى ما خلق كند، و ما از اينكه اين شن هاى نرم پاهاى ما را ببوسه گرفته و نوازش ميكرد، غرق در شادى و نشاط ميشديم.

بعد از گذشت حدود سه ساعت و نيم، از مهمان نوازى موج ها و از عظمت و زيبايي دريا و نرمي و لطافت شن هاى نرم و لطيف ، با سپاسگزارى كامل ساحل را ترك كرده و با تاكسي به هتل برگشتيم.

در هتل چلو ماهي منتظر ما بود و ما با اشتهاى زياد خورديم و لذت برديم. البته بعد از يك حمام خوب. از دوش حموم آب نميومد ولي آب ذخيره بود كه بتونيم با كاسه بر سر و رويمان ريخته و شن هاى مخفي شده در لابلاى موهايمان را شسته و با آنها خداحافظي كنيم.

شايد شن ها با ما همراه شده بودند تا بما هشدار دهند كه وقتي از ساحل برگشتيم، شن هاى نرم و موج زيبا و درياى باعظمت را فراموش نكنيم.

شايد ميخواستند بما يادآورى كنند كه انسان ميتواند هميشه شادى را خلق كند.

شايد شن ها با ما همراه شده بودند تا بما گوشزد كنند كه اگر انسان مثبت انديش باشد حتي عناصر مختلف طبيعت دست در دست انسان مثبت انديش ميگذارند تا انسان قدرت خلاقيت اش شكوفا شده و از زيبايي هاى جهان و هستي و طبيعت لذت ببرد.

شايد شن ها با ما همراه شده بودند تا بما گوشزد كنند كه اگر بتواني در موجهاى مختلف زندگي شناگر درستي باش، ميتواني سوار برموجهاى زندگي شده، غرش موج ها را تبديل به فرصت كرده و از اين فرصت لذت ببرى، و اگر نتواني بر روى موجهاى زندگي سوار شوى و آنها را به فرصت تبديل كني، آنوقت موج ها تو را با خود خواهند برد، و در جايي و نقطه اى از زندگي آسيب خواهي ديد و يا حتي غرق خواهي شد.

و شايد..اين همراهي شن ها با ما حكايت از عشق شن ها بر انساني دارد. شايد روزى پاهايي در اين ساحل قدم ميزده اند و اين شن ها بر آن پاها بوسه زده و آنها را تنگ در آغوش گرفته اند ، و سخت به آن پاها دلبستگي پيدا كرده اند، و وقتي آن پاها اين شن ها را رها كرده و براه خود رفته اند، اين شن ها بيجان شده اند، شايد جان داشتند و فراغ و جدايي بيجانشان كرده، و حال ميخواهند دوباره جان گيرند و حيات از نو سرگيرند. و حال اين شن ها بر جان و تن ما نشستند تا جان گيرند. و اين جان گرفتن با وصال معشوق ممكن ميگردد. شايد روزى همين شن ها در اين بوسه و نوازش، دل به پاى بوسه زده باخته، و پاى بوسه خورده و نوازش شده پس از كامياب شدن، بوسه زن و نوازش كننده اش را بفراموشي سپرده، و شن هاى بوسه گر پس از اين بيوفايي، بيجان شده، و حال بر تن ما چسبيده تا در پي يار و وصال او جاني دوباره يافته و بوسه و آغوش را حياتي ديگر ببخشند. و شايد... و شايد...

از هتل محل اقامت ما تا فرودگاه فقط در حالت عادى چهل دقيقه راه است. برادر دوست ما آمد و گفت ميخواهد ما را بفرودگاه برساند، وچون ترافيك شديد است بهتره كه زودتر راهي شويم. اين راه كه فقط چهل دقيقه بايد طول ميكشيد سه ساعت طول كشيد. قسمت هايي از راه آنقدر ترافيك سنگين بود كه اتومبيل بطور كامل دقايقي طولاني ايست كامل داشت.

بالاخره بعد از سه ساعت وارد فرودگاه شديم. كارهاى لازم را انجام داديم و سوار برهواپيماى بلژيكي شده و در ساعت

٢٣:٣٠ دقيقه دوشنبه ١٨ دسامبر، كشور غنا را با كلي خاطره ترك كرديم

.

سه شنبه ١٩ دسامبر ٢٠١٧

 

صبح روز سه شنبه وارد فرودگاه بروكسل بلژيك شديم.

براى هواپيماى بعدى بطرف اسلو فرصت كافي داشتيم و بنابراين هم امكان نوشتن، خواندن و تفكر هم بود. براى اينترنت هم فرصت بود ولي براى من ميسر نشد. دليل؟ رمز عبور ميخواست و من فراموش كرده بودم و وقتي رمز عبور جديد خواستم، از من شماره تلفن خواست تا برام اونجا كد بفرسته، ولي من كه تلفنم سيم كارتش خراب شده و بنابراين موفق نشدم سرى به اينترنت بزنم. ما از طرف محل كارمون يك نت ورك اينترنتي داريم كه از فرودگاههاى مختلف داخلي و خارجي ميشه وارد شد، ولي در اينجا اين امكان هم ميسر نشد.

وقتي برميگردم و به غنا فكر ميكنم:

من ديدم كه وضع مالي مردم سخت بود ولي بنظرم كيفيت زندگي شون بد نبود، آنها ميخنديدند، ميرقصيدند، كودكانشان را بگرمي در آغوش ميگرفتند و مادران هنگام كار و راه رفتن آنها را بر پشت خود ميبستند، و همين ارتباط جسمي تنگاتنگ با مادر، و لمس و بوى تن مادر به كودك امنيت و آرامش ميداد، و بعد مادر كه دستش خالي ميشد، كودك را در آغوش ميگرفت و با نگاه و لمس و بوسه و لبخند به او شادى ميبخشيد و خود نيز از اين شادى لذت ميبرد. اين كودك اسباب بازى اش چوب و سنگ و تخته و خيال بافي هايش بود، اين كودك لباس چندان خوبي نداشت، اين كودك تغذيه متنوع نداشت، اما او امنيت داشت، آرامش داشت و لبخند و خنده داشت.

خانه اى كه دوست ما براى اقامت ما در نزديكي مدرسه اجاره كرده بود، يك خانه بزرگي بود، با يك حياط مشترك براى ٩ خانواده. ما يكي از اين ٩ خانواده شده بوديم. اين ٨ خانواده زندگيشون از طريق كشاورزى و دام تأمين ميشد. هيچكدوم يخچال و ظرفشويي و لباسشويي و اجاق گاز و دوش حمام درست و حسابي نداشتند. غذا را در وسط حياط در اجاق هيزمي ميپختند، ظرفها و لباسها را هم همونجا با دست ميشستند، آنها با ريختن كاسه أب از سطل ذخيره آب بر سر و تن خود ، حمام كرده و خود را ميشستند، كودكان پابرهنه در كوچه و حياط خانه ميدويدند و بازى ميكردند و هر بار برادر و خواهر بزرگترى از مدرسه يا مزرعه برميگشت، و يا هنگام شب ، پدر از كار روزانه اش برميگشت، اين كودك با شادى تمام بسوى آنها ميدويد و با دستاني باز و لب هايي خندان در آغوش گرم و مهربانانه آنها جا ميگرفت.

عصر ها زنان اين خانه قمر خانم دورهم جمع ميشدند و همراه با بچه هاشون مشغول گپ زني و شادى ميشدند.

روزى من شنيدم كه يكي از اين خانم ها موزيك هندى گذاشته و خودش همراه با خواننده هندى همه را باصداى بلند و با شادى براى بقيه ميخواند، و البته صداى خوبي هم داشت. جلو رفتم و گفتم موزيك هندى ميخوني و گوش ميدى، گفت آره درسته. گفتم مگه زبان هندى بلدى؟ گفت اصلا بلد نيست ولي اينقدر گوش كرده، تونسته همه شعرها را حفظ كنه و مثل خواننده ترانه بخونه.

خود همين هم يك استعداد خاصي ميخواد كه اين بانوى افريقايي با سوادى درحد شش كلاس ، اين استعداد را دارد. من كه هرگز نميتونم همچين كارى بكنم.

دوست و همكار من درمورد اين خانواده ها گفت :

آنها اسباب و اشياء و چيزهاى مادى خيلي محدودى دارند، ولي زندگي خوبي دارند. بنظر او اگر خانواده هاى نروژى را در اين شرايط و در اين محل قرار دهيم ، شايد قادر به ادامه حيات نخواهند بود، چرا كه ياد نگرفته اند با حداقل ها ، زندگي باكيفيتي داشته باشند، و چرا كه خانواده هاى غربي غرق در زندگي مصرفي ساخته و پرداخته دنياى كاپيتاليسم شده اند و معيارهاشان معيارهاى مادى كاپيتاليستي شده و نه ارزش هاى اساسي و پرنسيپ هاى اصولي زندگي.

و بالاخره از بروكسل بطرف اسلو حركت كرديم

وقتي هواپيما در فرودگاه اسلو مشغول نشستن بر خاك نروژ بود، خلبان اعلام كرد كه هواى فرودگاه ١١ درجه زير صفر ميباشد. و ما از گرماى بالاى ٣٧ درجه برميگشتيم، يعني ٤٨ درجه اختلاف درجه هوا.

اما وقتي هواپيما برزمين نشست، ضمن اينكه هوا سرد بود ، ولي آفتاب ميدرخشيد، و اين درخشش آفتاب بسيار زيبا بود. به دوست و همكارم گفتم ببين در اين سرما هم ، آفتاب بر ما ميدرخشد و به استقبال ما آمده و بما خوش آمد ميگويد.

با اين تابش و درخشش آفتاب سفر پانزده روزه ما به كشور غنا پايان مي يابد.

تابش و درخشش آفتاب مهرباني و نيكوكارى بر زندگيتان را آرزومندم.

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

سپتامبر ٢٠١٤

وقتي عازم كشور غنا بودم ، يكي از دوستان بنام پريوش خانم Parivash Gh برام نوشت كه آيا ميخوام شاخه كلبه دوستي در غنا را افتتاح كنم؟

جالبه براتون بگم كه هر دو يعني هم كلبه دوستي در نروژ و هم مدرسه در غنا باهم همزمان افتتاح شده اند.

و جالبه براتون بگم كه من و كشور غنا هر دو در سال ١٩٥٧ ميلادى متولد شده ايم، با اختلاف فقط دو هفته.

كلبه دوستي هدفش و پيامش انسانيت و مهرباني و نيكوكارى و اتحاد بين انسانها است، و بنابراين ظرفيت و توان اين را بتدريج خواهد داشت كه با اين اهداف والا، حتي جهاني شود.

درست در سپتامبر ٢٠١٤ خوشحالم كه من باني اين دو كار بسيار خوب و انساني بودم.

يكي بنياد نهاد كلبه دوستي براى ايرانيان ساكن نروژ

و

دوم افتتاح مدرسه اى در كشور غنا

كلبه دوستي فقط با ده پونزده نفر شروع شد و امروز بيش از پونصد نفر عضو دارد.

شاخه شرق و شاخه غرب نروژ هم آغاز بكار كرده و هر كدوم هييت مديره خودشون رو دارند

مدرسه در غنا را از پنج سال پيش شروع كرديم ولي در سپتامبر ٢٠١٤ رسما با ٩ نفر دانش آموز افتتاح شد، و امروز ٢٤٤ نفر دانش آموز دارد.

هر دوى اينها نياز به حمايت دارند تا بتوانند استوار و محكم بطور مستقل سر پا باشند و به كاربران و استفاده كنندگان و اعضاى خود خدمات لازم را ارايه كنند.

اميدوارم دستها و قلب هاى انسانهاى نيك و پاك از اين دو نهاد خوب و مردمي و فرهنگي و انساني پشتيباني و حمايت هاى لازم را انجام دهند.