kallaj

 

به سایت کلج خوش آمدید

صمد بهرنگی

اي كاش پس از " صمد " هزاران " صمد " ديگر داشتيم

اسد بهرنگي.

اين يك حقيقت است كه "صمد بهرنگي" در ادبيات كودكان نوآور و شروع كننده است، براي بار اول "صمد" در ايران مسائل پيچيده بزرگسالان را در يك زبان ساده و قابل فهم به بچه‌‏ها آموخت .

"صمد" به آن كودكي كه در روستا و شهر پا برهنه و بي‌‏صاحب با دل پر از خون در كوچه و خيابان مي‌‏گشت فهماند كه چرا در فقر مانده است و سبب آن چيست و كيست ؟ غارت ثروت‌‏هاي ملي و ظالمانه تقسيم شدن آن اولي است . اگر در كشوري فقر نباشد اشخاص بسيار ثرورتمند هم نخواهند بود . چون ثروت كلان از فقير ماندن ديگر كسان به وجود مي‌‏آيد . جاي خنده‌‏آور قضيه اينجاست؛ ثروتمندان بزرگ گه با عرق پيشاني فقرا در لذت دنيا غرق هستند تبليغ مي‌‏كنند‌‏, مال و دولت جيفه‌‏ دنياست , خوشبختي نمي‌‏آورد .

"صمد" به آن كودكي كه با خون انگشتان خويش تارهاي سفيد قالي را رنگ مي‌‏زد با زبان خودش اين را فهماند و مسببين آن را آورد و در جلو چشمش گذاشت و راه رهايي را هم نشان داد .

در اين باره مصاحبه‌‏ كننده‌‏اي از "محمد قاضي" كه استاد ترجمه در ايران است، مي‌‏پرسد آيا يك چنين فكرهايي را به بچه آموختن غير از اينكه در آينده آنها را انساني بي‌‏رحم و سرخورده بار بياورد فايده ديگري دارد ؟

"قاضي" جواب مي‌‏دهد : ما غير از "صمد بهرنگي" كسي را نداريم چنين فكرهايي به بچه بياموزد، مگر او هم چيزهاي غلط و بد ياد داده است؟ مطالبي كه او در قصه‌‏هاي خود بايد و اساس قرار داده , همه صحيح است و واقعيت است و اين انسان‌‏هاي سر‌‏ خود و دگماتيك خلق نمي‌‏كنند .

يك عده ديگر ادعا مي‌‏كنند كه "صمد" مبلغ خشونت است؛ اين آدم ها خنجر ماهي سياه را بهانه قرار دادند، در حالي كه ماهي سياه فقط در دو جا از خنجر خود استفاده مي كند و در يك چنين جاهايي هر آدم عاقلي هم چنين كاري مي كرد .

"صمد" به بچه ياد مي دهد اگر مي‌‏خواهي راه بيفتي و دريا را پيدا كني، اول بايد راه و چاه را بشناسي , هدفت شفاف باشد‌‏, هم دستت و هم كله‌‏ات را بايد مسلح كني , والا راه گم كرده و در زير ضربه دشمنان خرد خواهي شد .

مي‌‏پرسم كجاي اين تبليغ خشونت است ؟

اگر يك نفر تبليغ كند كه ماهي سياه , ياشار , اولدوز , پولاد ، صاحبعلي خشونت طلبند, آن شخص خود "صمد" را هدف گرفته است، نه قهرمانان داستان‌‏هاي او را، چون اين شخص وجود "صمد" و افكار او را خوار مي شمارد به جان و مال خود. يك نويسنده باكويي چنين مي‌‏نويسد:

در دنيا نيروهاي حاكم يك چنين منطقي دارند , خودشان تفنگ در دست وارد جنگل شده تا دلشان بخواهد شير بزنند و اين را شكار حساب كنند، اما اگر روزي شيري به آنها هجوم آورد , هوار راه بيندازد كه امان بگذاريد اين وحشي را تكه تكه كند, بلعيدن مرغ و ماهي سياه‌‏هاي كوچك طبيعي است، ولي خنجر به كمر بستن ماهي سياه شرارت است ...

"صمد" وقتي وضع اسفناك روستائيان را مي بيند به اين فكر مي آيد كه داستان " يك هلو , هزار هلو " را بنويسد، وقتي كه مي بيند مادر ناتني هر چند كه خود در توي آتش مي سوزد، آْتش ديگري مي افروزد؛ تاب نمي‌‏آورد، عوض اينكه سوختن پروانه را بگويد آنهايي را كه شمع روشن كرده‌‏اند نشانه مي‌‏گيرد .

در داستان هاي "صمد" خبري از تخيلات واهي , قدرت و كسب مال مفت و مجاني خبري نيست , وقتي ننه كلاغه مي خواهد به اولدوز و ياشار كمك كند به آنها سحر و جادو ياد نمي‌‏دهد به آنها مي‌‏گويد اگر مي‌‏خواهند وضع خود را تغيير دهند و خود و ديگران را نجات دهند بايد برنامه بريزند , تور ببافند , پيدا كردن نخ و بافتن تور چندان هم آسان نيست، از طرفي اين بايد از نظر دشمنان و دوستان ساده فكر پنهان بماند، والا تمام تلاش آنها به هدر خواهد رفت.

آنها موفق مي شوند كه در مقابل چشمان دريده بزرگترها به آسمان پرواز كنند . اما اين پرواز , فرار كردن و رهايي جان نيست، آنها باز هم برخواهند گشت و راه رهايي را به ديگران هم ياد خواهند داد .

"صمد" كليد راه دل كودك را پيدا كرد، عقده‌‏ او را باز كرد و به جاي آن افكار كودك را گذاشت .

"صمد" به كودكان گفت‌‏ كه شما تنها نيستيد , خيلي ها هستند كه مي خواهند به شما كمك كنند , نه نه كلاغه , دده كلاغه هست . هر چند كه آنها خود فكر آسوده ندارند، بعضي وقت‌‏ها آنها را از درخت آويزان مي كنند، ولي دل مهربان و فداكار دارند بالاتر از همه آنها راه رهايي را هم مي دانند .

براي اولين بار "صمد" بود كه اين نكته‌‏ها را در قصه‌‏هايش گنجاند. او عوض جن و پري عروسكي را كه با دست خود كمك ساخته شده بود به كمك او فرستاده، عروسك آنها را به يك شب نشيني با شكوه برد كه با خون دل كودكان ديگر تزئين نيافته بود و چلچراق آن با خاموشي 40 چراغ ديگر روشن نشده بود .

اين‌‏طوري "صمد" به كودكان اميد داد كه براي آينده اميد ببندند. اين رمز هم فقط در داستان‌‏هاي "صمد" يافت مي شود، قبل از "صمد" كسي را نداريم كه در داستان هايش اميد واهي را از كودك بگيرد و به آن اميد دست يافتني و مفيد بدهد .

"نيما يوشيج" كه رفت , خيلي‌‏ها پا برجاي پاي او گذاشتن, حتي بعضي با استفاده از راه "نيما" براي خود راه نويي باز كردند. منظورم, "شاملو" , "اخوان" , "فروغ" و ديگران است . ولي درباره "صمد" اين‌‏طوري نشد. كساني كه با دعاهاي بزرگ آمده بودند، در همان قدم اول متوقف شدند، كسي پيدا نشد تا به قله‌‏اي كه "صمد" دست يافته بود نزديك شود و همين جاست كه قدر و قيمت همه شناخته مي شود .

سخن را با اين اميد به سر مي برم كه كاش بعد از "بهرنگ" ما هزارها "بهرنگ" داشتيم و يا بعد از چنين كساني، كسان ديگري پيدا بشوند

 .

/به مناسبت به ارس پيوستن " صمد بهرنگي"/

فريبرز رييس دانا‌‏:

... او با صداقتي كه در بيان داشت شكوفا شد