عزیزم

...عزیزم...

برآنم تا بازیگر نقشی باشم

نقشی بسی دشوار

نقشی بیگانه با من

نقشی از برای تو

و علیرغم میل خویش

برآنم وانمود سازم ترا دوست نمیدارم

هرچند که ترا عاشقانه میخواهم

بیندیش به دشواری این نقش

و به حال و روز این بازیگر

برآنم تا خود را بسوزانم

تا هرگز سوخته ات نبینم

برآنم تا محصور در غم باشم

تا هرگز غمینت نبینم

برآنم تا خود را فراموش سازم

زیرا که تو را فراموش کردن نتوانم

برآنم تا در چشمهایت ننگرم

هرچند که یکی خورشید روز و

دیگری ماه شب من میباشد

برآنم تا محروم سازم خویش را

از لذت دیدن موهای بلند و زیبایت

برآنم کر باشم، صدائی از تو نشنوم

هرچند که صدایت آرامش بخش جانم میباشد

برآنم تا تو را نخواهم

هرچند که زندگی بخش فردای منی

برآنم تا زندگی نخواهم

هرچند که عشقی عمیق بدان دارم

همه هستی من، همه خواسته من، تنها توئی

و من برآنم تا هیچ نخواهم

و آنچه میکنم از برای توست، بخاطر توست

شاید سوء تعبیرم کنی

شاید بپنداری که دیگر ترا دوست نمیدارم

...اما عزیزم...

هرآنچه میکنم از برای توست

زیرا که نمیخواهم سوختنت ببینم

زیرا که نمیخواهم داغدارت ببینم

تو را هرگز سوختن نشاید

بهرحال نه از جانب من

ترا من عاشقانه دوست میدارم

هرجا که باشی

با هر کس که باشی

و حتی هر کس دیگری را که دوست بداری

تنها یک چیز میدانم

که تو جای در قلب من داری

هر جا که باشی

جاودانه ای در قلبم

پس تو را همیشه در کنار خود دارم

ومرا کسی نزدیکتر از تو نیست

بیش از این قصد سخن گفتن ندارم

زیرا که قصد اندیشیدن به تو را دارم

پس برآنم تا ختم سخن کنم

زیرا که برآنم تا تو را در خیال خویش جستجوگر باشم

...زیرا که برآنم تا تو را در عالم خیال، عاشقانه درآغوش گیرم...

صالح موسوی

08.10.1995