دل نالان

به دل گفتم دلا، ترا خالی نخواهم

و او از من بپرسید، او را پر ز چه خواهم

بگفتم باش همی تو، مامن بی آشیانان

صبور سنگ دلان بیقرار و دردمندان

هماندم این شنیدند، همه بی آشیانان

سفر آغاز کردند، تمامی بیقراران

همه درد و غم و ماتم، شدند میهمان

دل سنگ صبور ما، بشد میزبان

وزآندم دل پذیرائی کند، زان دردمندان

و درد وغم شوند خشنود، زین میزبان

بداند دل کاو را چیست تکلیف، چون میزبان

غم و ماتم بداند نیز، کجا مسکن گزیند او، بچون میهمان

شنیدی تو همه گر زین دل نالان

ز من جویا مشو چرا بینی مرا نالان

صالح موسوی

24.04.1995