دیدم خدا را

بارها شنیده ام که گویند

نتوان دید خدا را

اما من امروز اعلام می کنم

دیدم خدا را

بوئیدم او را

حس کردم او را

لمس کردم او را

او به مهمانی من آمده بود

باهم نشستیم

درد دل گفتم برایش

شکوه ها کردم برایش

گریه ها کردم برایش

به گفتگو نشستیم

گفت مرا می فهمد

گفت مرا می شناسد

گفت با من همدمی دارد

دیدم که مرا درک می کند

دیدم که اندرونم را میشکافد

دیدم که با من همنوائی دارد

تذکرم داد

هشداریم داد

از گذشته، از حال، از آینده

که نگذرانم حال را در حسرت گذشته

که تباه نسازم حال را در هراس از آینده

که دریابم حال را

که فراگیرم از تجربیات گذشته

و دورنمائی کنم در آینده

که ایمان آرم به حق بودنش

و امید بندم به وعده هایش

صالح موسوی

04.02.1994