احساس امروزم

امروز احساس عجیبی دارم. احساس میکنم که در حال تحلیل رفتنم، تحلیلی با سرعتی زیاد. احساس میکنم در حال تمام شدنم

به تکه یخی میمانم که بر اثر بهتر شدن موقت سرمای زمستانی رو به آب شدن است. اما میدانم که بکلی از بین نخواهم رفت و دوباره سخت خواهم شد. اما میدانم که کوچکتر خواهم شد، که تحلیل خواهم رفت، که ضعیفتر خواهم شد، ولی تمامی نخواهم یافت، خواهم ماند، اما نه بسان قبل. خواهم بود، اما نه با توانی چون گذشته

زمان بسرعت میگذرد، و من خیلی از غافله عقب مانده ام. بسیار رویاها داشتم که نتوانسته ام انجامشان دهم، و بسیار برنامه ها و رویاهای دیگر دارم که قادر به انجام آنها نخواهم بود، پس در وداعی اجباری با آنها برخواهم آمد و این اجبار مرا بیشتر تحلیل خواهد برد

همه ما انسانها به شکل هائی در حسرت چیزهائی که از دست داده ایم و یا چیزهائی که میخواستیم داشته باشیم ولی به آنها نرسیده ایم آه حسرت برمیکشیم و افسوس عدم امکان انجام آنها را میخوریم

و من امروز حسرت و افسوس چیز عجیبی را دارم. حسرت اینکه حتی فرصت نکرده ام تا بتوانم لحظه ای آرام نشسته و به آنچه که بر سرم آمده به گریه بنشینم. بله، حسرت عدم امکان موقعیت برای گریه کردن. حسرت میخورم چرا فرصت نکرده ام تا آرام بنشینم و قدری گریه کنم. عجبا! حسرت گریه کردن، حسرت من هم حتی عجیب است

احساس میکنم وزن قلبم خیلی سنگین شده است طوریکه توان حمل آن را ندارم

احساس میکنم پاهایم بقدری سست شده اند که توان کشیدن پیکرم را ندارند

احساس میکنم مرده ام، مرده ای هستم متحرک. احساس میکنم جسمم مرده است و روحم را با لجاجت بدنبال خود میکشد ولی روحم نیز سماجتی سخت در، ماندن و بودن دارد، و هرگز سر تسلیم شدن ندارد

احساس میکنم نیازمندم، نیازی عمیق به عشق دارم

و شاید این احساس نیاز به عشق، روحم را سمج کرده است. روح من بوی عشق به مشامش خورده است و یا، در آرزو و امید عشق زیست میکند و امید عشق در سر میپروراند، و این امید است که به روح قدرت سماجت در، بودن و ماندن را بخشیده است

اما احساس میکنم امیدم رنگ پریده تر شده است، هرچند که بکلی رنگ نباخته است

احساس میکنم چشمانم کم نور شده اند

احساس میکنم ... احساس میکنم.... احساس میکنم...

صالح موسوی

15.02.1996