غمین دیدمت

غمین دیدمت

دلم را غم فراگرفت

بسویت آمدم

با تمامی وجودم

و آرزو کردم

غمت بر دلم نشیند

تا رخسارت غمین نبینم

و آنوقت غمت بر دلم نشست

بسویت آمدم

تا مرهمی باشی بر دردم

درد نشات گرفته از وجودت

و تو مرا راندی

حال غم خویش با که بگویم

با خود؟!!...

من غم خویش با خود بگویم

چرا که مرا اذن بازگوئی غم با دیگران نیست

نقش من، نه بازگوئی غم خود با دیگران

بلکه شنیدن فریاد غم دیگران است

غمم را بر دلی منزلی نیست

هرچند که دلم، منزلگه تمامی ماتم زدگان است

پس فریاد بر تو ای دل

و فریاد از تو، ای دل

فریاد بر تو، چرا که سنگ صبور دلان بیقراری

و فریاد از تو، که با من چه ها کرده و چه ها میکنی

صالح موسوی

18.05.1995