غریب

غریبم من در اینجا و

غریبم من در آنجا

غریب در هر دیار و جا

من از خاص کشوری نیستم

من از یک نقطه ای نیستم

جهان باشد مرا کشور

مکانی عاری از مرز و ، جهانی بی در و پیکر

نژاد و رنگ من

بود معجونی از سفید و سرح، سیاه و زرد

مرا مذهب بباشد عشق

و عشق من بسان کشورم، بی مرز و سرحد است

که بر میگیرد او، همه مرد و همه زن را

و قبل از هر زن و مردی، تمامی کودکان را

بلی عشق نخستینم نصیب کودکان باشد

که آنها معصومند و محق عشق

مرا جنسی بنام مرد و زن نبود

مرا جنس بشر باشد

بشر با عشق بر هر دو

که با فهمی عمیق از زن، و با درکی تمام از مرد

زنان را دوست میدارم

بسان آدمی همنوع و همزاد

و مردان نیز همانسان که زنان را

در اندیشه ام میان مرد و زن تفاوت من نمی بینم

همه چیزم توانم کرد تقسیم، همی با مرد و هم با زن

بجز تختی که بر آن شب بسر آرم

در این یک چیز فقط زن را بود سهمی کنار من

و این یک را پذیرم من، میان مرد و زن فرقی

بجز این یک، تمایز من نمی فهمم، میان جنس مرد و زن

صالح موسوی

10.05.1995