گفتگوی شمع من با نخش

شبی در خلوت خویش

بر افروختم شمعی

شمعی برای روشنی بخش تاریکی شبم

شمعی برای گرمی بخش سردی زمستانم

سردی زمستانی برخاسته از اندرون

در گرمای تابستانی برون

تا شمع بر افروختم

شنیدم نجوا و زمزمه ای

صدا از اندرون شمع می آمد

ولی صدا تک نبود، جفت بود

گوش فرا دادم

دو صدا با هم در حال گفتگو بودند

شنیدم که نخ شمعی که برافروختم، ناله و فغان برآورده

نخ شمع من بود که ناله سر داده بود

نخ شمع شیون میکرد از درد و سوزش

شیون قطع شد

نخ شمع اندکی دست از فریاد و شیون کشید

و خطاب به شمع کرد و گفت

من* در حال سوختنم و تمام شدن*

تو چرا اشک ریزانی؟

شمع گفت

چگونه میشود اشک نریخت

آنزمان او که در قلبت خانه کرده است

میسوزد و فغان بر می آورد

تو در اندرون قلب من جای داری و میسوزی

پس چگونه میتوانم اشک نریزم

آنزمان که شاهد سوختنت باشم

صالح موسوی