جرقه امید

امروز دیدم جرقه امید را

در کویر نومیدی ام

امید آمد، عشق آمد

صدای خوش یار آمد

مرا پیام آمد، نامه آمد

بوی سعید سعیده ام آمد

عشقم، عزیزم، نوردیده ام

مرا یاد کرد

مرا هدیه فرستاد

مرا خوب و مهربان خواند

به ادامه نوشتن نامه فرا خواند

به ادامه زندگی دعوت کرد

به مهمانی ام برد

به کوچه باغهای نور و امید

و در دلم کاشت

نور شادی و امید

امید من، بهار من، سعیده من

به من خوش آمدی

صفا آوردی

زنده باشی

تو که به من زندگی میدهی

با نشاط باشی

تو که به من شادی می بخشی

ای بخشنده امید و شادی و نشاط زندگیم

امیدم همانا نشاط تو

شعف تو

پیروزی تو

سربلندی تو

و خواهرت

کوچولوی من

چندین ماه دوری از شما

سردی زمستان و زردی خزان

بر من تحمیل کرده بود

و اکنون پیام تو، نامه تو

مرا گرمی تابستان و فرخندگی بهار به ارمغان آورده است

روز و روزگارانت بهاران باد

دلت خجسته و شادان

و وجودت زنده و سرنشاط باد

صالح موسوی

03.01.1994