جشن عید مسیحا

عید مسیحا را جشن میگیرم

جشنی در تنهائی

دور از عزیزان

و در حسرت دیدارشان

در سکوت مینشینم

و در آرزوی شنیدن صدایشان

به انتظار مینشینم، در سکوت

و هیچ صدائی نمیشنوم

کسی نیست که مرا باز خواند

بر میخیزم

شمع هائی برمی افروزم

و به تماشایشان می نشینم

راضیم نمی کنند

شمع ها را در بالکن منزل قرارشان میدهم

در پشت پنجره می نشینم

چراغها را خاموش میکنم

به موسیقی گوش میدهم

به شمع ها نگاه میکنم

شمع هائی که در تنهائی خویش

و از برای تنهائی خویش

برافروختمشان

عجب صحنه ای

صدای موسیقی غمین است

و شعله های شمع ها ناهمگون

حتی شمع من هم شعله ای غیر معمول دارد

شعله اش برافروخته است

چرا که شاید دل مرا برافروخته می بیند

شمع های من

آسوده باشید

آرام اشک بریزید

آرام بسوزید

این شتاب از برای چیست؟

آیا سوختن و اشک ریختن هم شتاب دارد؟

شمع های من

گر چه عمر شما کوتاه است

اما می بینم که بخاطر دل من

قصد خاموش شدن ندارید

آسوده باشید

آرام باشید

همین که در تنهائیم و برای تنهائیم

می سوزید و روشنی می دهید مرا بس است

مرا تاب آزارتان نیست

دلی نرم و نازک دارم

این حال مرا نیز دریابید

اما موسیقی من

شما چرا غمینید؟

من شما را به مدد گرفتم

تا بتوانم جشن تنهائی خویش را برپا دارم

اما شما هم با تنهائی من همنوا شده اید

همه چیز درهم شده

همه چیز یکی شده

اندوه دلم

صدای سوزناک موسیقی ام

سوختن شمع ام

انگار همه، جهت و سوی همسان و مشترکی دارند

نمیدانم

نمیدانم به چه پناه برم، به که پناه برم

سیگاری روشن میکنم

و این یک، زود می سوزد و تمامی می یابد

در سکوت خویش می نشینم

صدای موسیقی می آید

اما انگار نمی شنوم

صدائی دیگر مرا بخود می آورد

صدای ترقه های شادی مردم

اما اینهم مرا خوشایند نیست

چرا که مرا بیاد عزیزانم می اندازد

چرا که شاید اکنون آنها هم به بازی فش فشه ها مشغولند

بادی می آید

و قصدخاموش کردن شمع هایم را دارد

اما شمع ها قصد تسلیم شدن ندارند

هر چند که باد آنها را به پت پت انداخته

اما قصد خاموش شدن ندارند

شمع هائی دیگر در کنار شمع هایم بر می افروزم

شمع های قبل با دیدن یاران نو

نیرو و توان میگیرند

و به پیکار خویش ادامه میدهند

چرا که آنها قصد دارند

تا بسوزند و بر من روشنائی دهند

نورهائی در آسمان می بینم

نورترقه ها و فش فشه ها

با رنگ آمیزی های دلنواز

نورهائی رقصان در آسمان تاریک

نورها مرا بدور می برند

بدیدن ماه

ماه را می بینم

روشن و کامل می درخشد

و بمن لبخند میزند

یافتم

من لبخندی یافتم

لبخند ماه

ای ماه تابان

به پشت شیشه پنجره ام

خوش آمدی

قدمت روشن

نورت تابان باد

و دلت شادان

بر می خیزم

به بالکن میروم

تا ماه را بوضوح و روشنی نظاره گر باشم

در تماشای ماه

ستاره هائی می بینم

آیا من هم ستاره ای در آسمان دارم؟

آیا مرا هم نصیبی از آنها هست؟

اثر سوز سرما امانم نمیدهد

تا بیشتر بیندیشم

به اندرون برمیگردم

و دوباره در پشت پنجره

به تماشا می نشینم

به سوختن شمع

به روشنی ماه و ستاره ها

به نور رنگارنگ فش فشه ها

و صدای فش فشه ها

با صدای موسیقی ام در هم می آمیزند

همواره بر تعداد فش فشه های رنگارنگ و مواج در آسمان افزوده میشود

و مرا به تماشای خویش می خواند

و من با اشتیاق به تماشایشان می نشینم

بقدری زیادند

که آسمان را رنگارنگ و نورانی می نمایند

به ساعت می نگرم

دوازده شب است

لحظه تحویل سال

قلم از دست برمیگیرم

و عمیقا به تماشا می نشینم

و تا خاموشی صداها و نورها در آسمان

غرق در تماشا میشوم

و وقتی از آن دست میکشم

که دیگر نوری در آسمان یافت نمیشود

الا نور ماه و ستارگان

و دیگر صدائی بر نمی خیزد

سکوت بر آسمان حکمفرما میشود

و من تازه یادم می آید

که از شمع هایم غافل شده ام

پس دوباره بدیدارشان میروم

و میبینم در تلاشی سخت در حال پت پت کردنند

انگار اشکشان در حال خشکیدن است

همانسان که اشک من خشکیده است

با نگاهم لحظات آخرین عمر شمع هایم را دنبال میکنم

تا اینکه به کلی خاموش میشوند

و دیگر نوری نیست، شمعی نیست، اشکی نیست

همه جا را دوباره سکوت فراگرفته است

من هم باید به جشن خویش خاتمه دهم

اما نه

نه با خاموشی شمع هایم

که نشانی از افسردگی است

بطرف یخچال میروم

سیبی می یابم

و بخوردنش مشغول میشوم

نگاهم به جای پای شمع هایم می افتد

اما نگاهم را برمیگردانم

دیگر نمیخواهم ادامه دهم

و قصد پایان دادن به جشنم را دارم

ساعت یک بامداد نخستین روز از سال نو است

تلفن زنگ میزند

برمیدارم

یار همیشگی ام عظیم است

او که براستی بسان نامش عظیم است

سلام و علیکی میکنیم

بعد خداحافظی

در چه حالی و در چه ساعتی او زنگ زد

ایمان می آورم که قلب ها به همدیگر راه دارند

ایمان می آورم که

چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

و در صدایش حس میکنم بیقراریش را

چرا که در اندرون خویش

بیقراریم را حس کرده است

لحظه ای او را رها میکنم

و حال مینشینم به جمع آوری نوشته های پراکنده ام در جشن سال نو

در جشن عید مسیحا

و این حاصل نوشته های من است

که همان حاصل جشن من است

صالح موسوی

تحویل سال 1994 میلادی

===================