کسی مرا نفهمید

و آنکس که به خیال خویش فهمید مرا

آنچنان فهمید که خود میخواست باور داشته باشد

نه آنسان که من بودم

کسی ندانست

که در اندرون من چه میگذرد

کسی ندانست

از چه میگویم و از برای چه میگویم

همه دیدند

هر آنچه که در عیان بود

آنها دیدند

تبسم را

قهقهه خنده را

ایستادن برسر پا را

اما ندیدند

پشت پرده تبسم را

فریادهای پشت خنده را

بهای ایستادن را

همه شنیدند چه میگویم

شنیدند به گوش تن

و نه با گوش روح

که پیام را همانا با گوش روح باید شنید

شنیدن را سه مرحله باشد

بخش اول از برای مکالمات روزمره

دومین بخش از برای آموختن علم و دانش

و آخرین بخش گوش روح است که بکار روح آید

که روح را جلا دهد

که روح را صفا بخشد

که آدم دوپا را تبدیل به انسان کند

معدودی شنیدند مرا با بخش دوم

و بی شماران با نخستین بخش

ولی کسی مرا نشنید

با سومین بخش، با گوش روح

همره دردمندان زار زار به گریه نشستم

مردان این کار مرا زنانه خواندند

از برابری حقوق زن و مرد سخن راندم

کج اندیشم خواندند

عشق را فریاد کشیدم

رویائی ام خواندند

از عاشق شدن گفتم

دیوانه خطابم کردند

از حقوق ملیت ها گفتم

بی وطن نام گرفتم

از برابری انسانها گفتم

خیالاتی نام گرفتم

از خدا گفتم

قدیمی ام خواندند

از عشق به فرزندانم گفتم

آب در هاون کوبیدنش خواندند

از خیانت فریاد برآوردم

تاسف و تاثر نصیبم کردند

و به فرد اندیشیدند

و نه پایمال شدن ارزشها

از طرد خیانتکاران سخن راندم

تنگ نظرم خواندند

و هیچ نیندیشند که

مراد از طرد، نه دوری از فرد، بلکه پایداری بر ارزشهاست

از پایداری ارزشها گفتم

پرت از قافله روزگار نام گرفتم

از شعر گفتم

احساساتی نام گرفتم

از احساس گفتم

در عالم برهوت جایم دادند

از عقل گفتم

بی احساس نام گرفتم

از اسلام گفتم

ملقب به مرتجع شدم

از انقلاب گفتم

شورشگر خوانده شدم

از وحدت انسان سخن راندم

فکرم را تخیلی خواندند

رحمت و بخشش را شعار دادم

ترسو نام گرفتم

از نفی انتقام گفتم

محافظه کار نام گرفتم

شعار مبارزه سر دادم

اغتشاشگر نامیدنم

فریاد صلح برآوردم

در جازدن نامیدنش

از ... گفتم......نام گرفتم...

صالح موسوی

10.05.1996

===================

نوشته های من