سفر

من امروز عزم سفر دارم

سفر به دیروز، به گذشته، به تاریخ

آغاز سفر را از دورها و دیرها شروع می کنم

از پیدایش طبیعت

از آفرینش جهان

از خلقت انسان

و به جستجو می پردازم

تا به امروز میرسم

گمشده ای دارم

اما هیچ اثری از آن در لابلای تاریخ نمی یابم

گمشده ام «عدالت» نام دارد

از تاریخ مدد می جویم

و او با شنیدن نام گمشده ام آه حسرتباری میکشد

و میگوید: اگر دیدی سلام من به او برسان

میگویم من او را در تو می جویم

برایم بازگو که در کدامین برهه ات

او را بود توان و اقتداری

و تاریخ پاسخم میدهد:هرگز هرگز هرگز

میپرسم آیا او را توانم یافت

می گوید انسان به امید زنده است

راه رفتن و رسیدن به عدالت را می پرسم

و او هیچ نشانی نمی داند

فرباد مبرنم: پس کی؟ کجا؟ چگونه؟

دستم را میگیرد و مرا به دورها میبرد

ولی هیچ نمی یابیم اثری و نشانی از عدالت

می پرسم آیا هرگز شنیده ای نام او از زبانی

میگوید آری بارها و بارها

آیا کسی آن را یافته؟

هرگز هرگز

علت چیست؟

موانع، دیوها، ددها

پس قهرمانان کجا بودند؟

یافتنش کاری قهرمانی نیست

پس چیست؟

ایمان و امید و بینش و حرکت همگانی

می پرسم چاره ام چیست؟

میگوید ایمان داشتن، عشق ورزیدن، و امید بستن

فریادم دوباره برمی آید

آخر ایمان به چه؟ عشق به که؟ و امید به کدامین؟

عشق و امید و ایمان به چیزی موهوم و یافت نشدنی؟

میگوید: نیوده، اما نه اینکه نیست و یا نخواهد بود

میپرسم آیا خواهد آمد

میگوید شاید

میگویم نه، نه، من طاقتش ندارم

در من توان انتظار نیست

تاب و توان انتظار یک شاید

میگوید پس بسوز و بساز

میپرسم همین؟

میگوید آری همین و همین

صالح موسوی

14.02.1994

===================

نوشته های من