شب

شب است و

در اندرون شب من

سکوت است

سکوتی نه به مثابه آرامش خیال

بل از عدم هیجان و نشاط

شب من شب سردی است

و سردی اش توام با تنهائی

و تنهائی اش آمیخته با پریشان حالی

سردی شب من از زمستان نیست

که این شب یکشب تابستانی است

اما بسان شبی زمستانی بسی سرد است و تاریک

شبی که از زمستان می آید

و در زمستان می ماند

چه شبی! ای وای از این شب

ای وای از هرآنچه که در آن ماندن است و نه رفتن

و ای وای که این ماندن در زمستان باشد

پس باید رفت

باید شب را شکافت

باید بر سینه زمستان خنجری تیز و آهنین زد

باید شب را رها کرد

رها از زندان زمستان

باید ابرها را خبر کرد

بر بال ابرها به پرواز درآمد

و شب را از پشب سیم های خاردار زمستان رهائی داد

باید رفت

ماندن گناه است

رفتن فریضه

باید رفت

و نباید به «کجایش» اندیشید

مسئله مسئله نماندن است

و نه به کجا رفتن

و کجا زماتی مطرح میشود

که دیگر نمانده ای و در راهی

و آنوقت باید گفت

حالا کجا؟

پس مرا فربضه رفتن است

کنده شدن

رها شدن

رفتن

پرواز کردن

کجا را در حرکت خویش

جستجو خواهم کرد

و البته آن را خواهم یافت

صالح موسوی

25.06.1994