در لرزش صدایت

اسارت را در اندرون تو

با تمامی وجود خویش حس کردم

به کدامین گناه

به اسارت گرفته شده ای؟

با اسارت تو

دل من به اسیری رفته است

حال تن من خارج از زندان

و روح من در اندرون زنذان است

زندانیان را امکانی است برای تماس با خویشان

ولی فرزندم

زندانبان تو از چه قماشی است

او بسی قسی القلب و شقاوت پیشه است

کاین امکان مسلم هر زندانی را

از تو سلب کرده است

مگر چه گناهی بزرگ مرتکب شده ای

کاین حق از تو گرفته شده

مرا توان رها ساختنت نیست

آنکس که روحش در زندان باشد

تنش به چه کار آید

وقتی روح اسیر است

در تن توانی نیست

تا اسیری را از اسارت رها سازد

فرزندم

تو گفتی که به هم بند خویش نتوانی اعتماد کردن

بدان این عدم اعتماد

نه از تو بل از زندانبان توست

ولی فرزندم

هم بند تو به تو نیازمند است

دریابش او را

او را جز تو یاوری نیست

شاید بگوئی

من که خود یک زندانی ام

از برای یک دربند چه میتوانم کرد

ولی فرزندم

تو توان آن داری

زیرا که غم او داری

غم هر دو یکی است

او را دریاب

فرزندم

ترا مرا نیاز است

و مرا ترا نیاز

هر دو نیازمند خدائیم

و او بی نیاز از ما

او توانمند است و

ما بی توان

پس من و تو و هم بند تو

همصدا استغاثه بدرگاه کنیم

که شما را از آن زندان خلاصی دهد

که روح من از آن زندان

پروازکنان بیرون جهد

به زندانبانت میندیش

که او را وا میگذایم

به آنکس که

رها کننده جسم شما و روح من میباشد

کیفرش با او

جزایش با او

حسابش با او

کتابش با او

ما را با او کاری نیست

مارا مسئولیتی دیگر لازم

و آن مسئولیت

حفظ یکدیگر

و هشیاری

از برای نیفتادن در دامی دیگر

ما به یکدیگر نیازمندیم

ما به یکدیگر وفاداریم

ما باید که همدیگر دریابیم

فرزندم

من امروز نیاز شما به خویشتن را عمیقا حس نمودم

پس بر من حرام باد

هر شادی و خوشحالی

که بی شما مرا رسد

فرزندم

ناتوانم از رها ساختنت

ولی هر زمان که احساس کردی

مرا توان مرهم گذاشتن

بر زخم های زنجیرهایت هست

مرابخوان

مرا بخوان امید من

مرا بخوان که خواندنت

بمن توان و انرژی و امید دهد

توانمندم ساز

با خواندنت به سوی خویش

هراسان نباش

مرا بخوان

مرا بخوان که نوشداروی ناتوانیم

در خواندن توست

اطمینان داشته باش

که با خواندنت

در من روحی نو و پرتوان

دمیدن آغاز خواهد کرد

پس امید من در خواندن توست

که خواندن تو در شکوفائی من میباشد

آه فرزند چه شیرین است و دلنشین

ای وای بر من

ای وای بر من کاین شیرینی را

آن زندانبان چگونه از من به سرقت برده است

خدایا ما را دریاب

خدایا مارا دریاب که جز تو ما را یاوری نیست

ای بازگرداننده یوسف گم گشته به کنعان

گم گشتگان من بسوی من باز گردان

و ای یعقوب

که در هجران یوسف سوختی و ساختی

هم اکنون تو گواه سوختنم باش

خدای من

خدای یوسف و یعقوب

که من اکنون فراق و درد یعقوب میدانم

تو که اکنون فراق و درد من دانی

همانسان که رساندی تو

به یعقوب یوسفش را

رسان بر من

دو طفل معصومم را

صالح موسوی

08.04.1993